جایی برای مرور زندگی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشته ها» ثبت شده است

بیگانه با قبایل زندگی

این نوشته ادامه ای است بر مطلب قبلی تحت عنوان قبایل ما در زندگی، خیلی خوب می‌شود قبل از خواندن این متن آن را خوانده باشی.

اگر جلوی یک کتابخوان کلمه «بیگانه» را بیاوری سریع سراغ اثر معروف آلبرکامو می‌رود. بیگانه برای او به معنای یک موجود فضایی و غیر خودی یا خارجی  نیست. بیگانه برای او معنای «بیگانه» ی آلبرکامو میدهد. مفهوم بیگانه ای که در قالب شخصیتی به نام «مورسو» خودش را نشان داد.

آقای مورسو در این کتاب از آلبرکامو فردی است که نسبت به هیچ چیز هیچ حسی ندارد، هیچ چیز حسی را در او برنمی‌انگیزد؛ حتی مرگ مادرش، حتی عشقبازی با معشوقه‌اش، حتی دوستی با آدمی عوضی، حتی کشتن کسی... صبر کنید ... همینجا ترمز دستی قضاوت را بکشید. او همه اینها هست ولی آدم بدی هم نیست، نه علاقه ای به کشتن کسی دارد، نه از عشق بازی بدش می‌آید و نه دشمنی با مادرش دارد که از مرگ مادرش خوشحال است. او همین است. رها از دنیا و رها از وابستگی ها. حتی به رها بودن هم اهمیتی نمیدهد. او به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد. باز هم ترمز دستی را بکشید... او به هیچ چیز اهمیت نمیدهد ولی به این معنی نیست که او آدم بدی است و به حقوق دیگران تجاور میکند. او فقط هیچ چیزی برایش اهمیتی ندارد. بعد از مرگ مادرش در همان ص اول کتاب او به شهرش باز میگردد و به سینما میرود و فیلم کمدی تماشا میکند.... باز هم ترمز ...

او نماد یک فرد بیگانه با دنیا و آدمها و وابستگی‌هاست. او حتی به احساسات بد خودش نیز اهمیتی نمیدهد. امیدوارم «بیگانه» بودن در این معنی را کمی متوجه شده باشید تا به ادامه بحث وارد شویم.

در مطلب قبل گفتیم که اصطلاح قبایل یا کامیونیتی‌ها گروه هایی هستند که دارای ویژگی های یا نقاط مشترکی هستند که میتواند آنها را راحت تر به هم مرتبط کند و مثال آوردیم که افراد یک خانواده، مجموع افراد یک رشته، کارکنان یک سازمان و ... اینها قبیله هستند. افراد درون یک قبیله میتوانند باهم به خوبی ارتباط بر قرار کنند و کارهایی را آنقدر جدی انجام بدهند که آن کار از دید افراد یک قبیله دیگر مسخره بنظر بیاید و به آن بخندند. اما از دید افراد آن قبیله کاملا پذیرفته شده و مرسوم هم هست.

این قبایل به عنوان جوامع کوچک ویژگی های خاصی در درونشان وجود دارد. قبایل بدوی را در نظر بگیریم. آنها آیین ها و مراسم مذهبی خاص خود را دارند. وقتی عروسی هست به شیوه خاص خودشان مراسم میگیرند، مراسم خاکسپاری هم همینطور، طرز سلام و احوال پرسی، طرز راه رفتن، طرز لباس پوشیدن و طرز حرف زدن و ...

همین شرایط در کامیونیتی‌هایی که نام برده شد هم وجود دارد. مهندس ها رفتار و منش خاص خودشان را دارند، وکیل ها همینطور. بنظرم موفق ترین آدمها کسانی هستند که این قوانین را میتوانند ببینند و در خود نهادینه کنند. این کار برای همه افراد قابل انجام هست. ما به هر قبیله ای که بخواهیم میتوانیم با پرداخت هزینه آن وارد شویم اما شرط ماندگاری ما این است که این جریانی که در این قبیله ها وجود دارد را کشف کنیم و در خودمان ایجاد کنیم.

دوستی حالتی را می‌گفت که فرد در این کار موفق نیست، او قبیله های متعددی را دارد اما در اولویت بندی و ارتباط با آنها موفق نیست. در حالت شدید چنین وضعیتی میتوانیم فرد را یک «بیگانه» بدانیم. بیگانه به مفهومی که آلبرکامو درباره آن میگوید. فردی که در یک قبیله وجود دارد اما به دلایل شخصی و روانی مختلف از پذیرش آداب و رسوم آنجا سر باز میزند و بعد هم از طرف افراد قبیله و هم در ذهن خودش ارتباطش با قبیله قطع یا ضعیف می‌شود. او در قبیله حضور دارد اما سرگردان است او احساس بیگانگی می‌کند.

در طبقه بندی نیازهای گلاسر یکی از 5 نیاز اصلی انسان نیاز به عشق و تعلق خاطر است. این نیاز اگر ارضا نشود سبب مشکلاتی می‌شود. حضور نصفه و نیمه در یک قبیله و نبود حس تعلق خاطر و وابستگی مساوی است با نارضایتی همیشگی از حضور در آن.

شخصی اگر نتواند خودش را به قبایل مورد علاقه اش گره بزند به ناچار درگیر گروه بزرگتر یعنی مردم میشود که در مطلب قبل از قول آقای معلم آن را غول بی شاخ و دم دانستیم. غولی که پر از تضاد و رفتارهای نامشخص و مبهم و بی قانونی است. و درگیر شدن در این گروه بنظر میتواند به بی هویتی ما بی‌انجامد.

آیا پیدا کردن قبیله سخت است؟ بنظرم نه به هیچ وجه. حتی مثلا خانمی که همیشه خانه هست میتواند برای مدتی خودش را جزو قبیله زنان خانه دارد بداند. بنظرم تعلق داشتن به یک گروه ما را از سردرگمی نجات میدهد. ما وقتی این را پذیرفتیم و به آن اقرار کردیم و حتی وقتی لازم شد عضویتمان را در این گروه اعلام کردیم راه را برای خودمان روشن کرده ایم. قبیله زنان خانه دار درست مانند همه قبیله های دیگر ویژگی ها و وظایف مشخصی دارد. کسی که به این گروه احساس تعلق کند از صمیم قلب خود را عضوی از آن میداند و آن وقت است که ارضای نیاز تعلق خاطر زندگی را برای او رضایتمند میکند. شاید عشق هم همین باشد. معنای تعلق خاطر هم همین باشد.

این بخش را به حساب اعتراف بذارید.

بیگانه بودن اصلا حس خوبی نیست. من به عنوان کسی که قبیله های زیادی را عضوه ولی از آنها کمی تا قسمتی بیگانه ست این رو می‌گم. سالها در نظر خودم برای خودم تصورات روشن فکرانه داشتم و با این طرز فکر به همه قبایل با دید اکراه نگاه می‌کردم. درک قبیله ها برای من سخت بود. از قبیله فامیل بخاطر کم سوادی و خرافاتی بودن دوری میکردم اما هیچوقت جوری نبود که بخواهم از آنها به کل جدا شوم. با دوستان و همکلاسی ها خوب بودم اما اگر راستش رو بگم از اونها هم دوری میکردم. بنظر خودم خیلی کم وظایفم رو به عنوان یه دوست انجام میدادم، به خاطر این طرز فکر که این دوستان آدمهای سطحی ای هستند. از قبیله کشورم به این دلیل دوری میکردم که آنها را آدمهای بی انصاف و بیسواد و گرگ و هزار بحث دیگر میدیدم. گاهی از گروهی به این دلیل دوری میکردم چون که اونها رو برتر از خودم میدیدم، اینها رو به حساب اعتراف بگذارید، گفتن این حرفها و فهموندنش به خودم بهتر از نگفتنشه.

حالا که فکر میکنم دلایل دوری کردن از قبیله ها برامون میتونه روشن باشه. اگر بخوایم ببینیم.

اما اینها رو گفتم لازمه چیزایی که این اواخر یاد گرفتم رو هم اضافه کنم. همون فامیل که بیسواد و خرافاتی میدیدم الان میبینیم چقدر عاشقانه همدیگه رو دوست دارند -البته نه همیشه!- چقدر با همدیگر خوشن و در مواقع لازم به هم کمک میکردند. این من بودم که به طرز شدیدی کمال طلب بودم. الان میفهمم که نکات منفی ارزش چندانی نداره که بخوام روش فکر کنم. وقتی این همه چیزای خوب تو افراد هست! توی گروه دوستان هم همینطور، توی گروه کشورم همینطور و الی آخر ...

اگر بگین داشتن این دید منفی و دور شدن از اونها بد هم نیست بلکه واقعیته، واقعیته که اکثر دوستا سطحی هستن، اینکه مردم شهر مثل گرگن. جوابم اینه که اون همه مدت جوابی که گرفتم فقط نارضایتی از همه چیز بود. از خودم، از ادمای دیگه، از همه چیز. ما وقتی به رفتاری خاص اعتراض داریم چرا خودمون رو از چیزهای خوبی که همون هم قبیله ای ها دارند محروم کنیم. هنر ماست که نادیده بگیریم چیزایی که باید نادیده بگیریم.

بیگانه بودم و احساس بیگانه بودن واقعا چیز جالبی نیست.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد مقیسه

خیابان ولی عصر

امروز از جایی گذشتم که آخرین بار حدود یک سال پیش از آن قدم زنان عبور کرده بودم. در طی این یک سال شاید از آن گذشته باشم و سرم در اتوبوس در کتاب یا گوشی بوده و به اطراف زیاد دقت نمیکردم. خیابون ولی عصر تهران جای جالبیه. امروز از پارک وی تا میدون ونک رو پیاده قدم زدم. همون یک سال پیش بود که اینطوری اروم و آهسته با یه هندزفری توی گوش فرصت چنین پیاده روی پیش اومد.

از خود پارک وی تا میدون ونک مثل یک سریالِ چند قسمتی مملو از خاطرست، هر چی بیشتر میرفتم قسمت های بعدی برام شروع به پخش شدن میشد. بساطی های کتاب روبروی بانک توی پارک وی، کمی پایینتر صدا و سیما که اولین بار اونجا بود که فهمیدم که یه جا هست که بهش میگن صدا و سیما! رسیدم به ایستگاهی که سه سال پیش برای یک ماه هرروز اونجا پیاده میشدم و میرفتم پیش بچه ها تا کارای فهرستنویسی یه کتابخونه رو انجام بدیم. کمی پایینتر دانشکده مدیریت و اطلاع رسانی دانشگاه ایران که تو کارشناسی دو ترم اونجا درس خوندم. کمی پایینتر میرداماد و بعد هم که ونک.

ازین حرفها که بگذریم امروز چیزایی دیدم که گفتنش برام خیلی سخته. تصویر و تصور و خاطره‌ی نزدیک که از این خیابون داشتم تصویر یک تا سه سال پیش بود. امروز کمی نگاهم به وضع خودمون تغییر کرد. توی راه  تعداد آدمهایی که دستفروشی میکردن و غیر از اونها کسانی که تکدی گری میکردند جوری نبود که بتونم با سه سال پیش مقایسه کنم. یادم نمیاد که اون زمان بچه ای اونجا باشه که بیاد و از آدم بخواد تا براش سیبزمینی بخریم تا شکم گرسنش رو سیر کنه. یا پیر مرد و پیرزنی که به دیوار تکیه داده باشن و من بخوام با اولین «برادری...» که میگن بگم «شرمنده ... ببخشید». به خدا اون زمان اینطوری نبود.

این حرف داروینه که برمیگرده میگه ما آدمها اتفاق خوب گذشته برامون پر رنگتر از اتفاقات بده و برعکسش در مورد آینده تصور اتفاقات بد برامون پررنگ تر از اتفاقات خوبه. شاید تصوری که دارم یه خطای شناختی تو همین مایه هاست یعنی اون زمان نمیدیدم. یا امروز بر حسب تصادف و در زمانی رد شدم که این آدمها توش بیشتر بودن.

هر چی بود امروز پوست ذهنم ترک برداشت. دلم به حال خودم و مردم و جوون های هم سن و سال خودم سوخت. ای کاش هیچوقت تو ایران به دنیا نمی‌اومدم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

تهی از انگیزه

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با روزهای قبل کمی فرق داشت. امروز در حالتی از خواب بیدار شدم که هیچ انگیزه ای برای تکان خودن از جایم نداشتم. نمیدانستم چکار کنم. این حالم را خوب درک می‌کردم اما خب کاری بذهنم نمیرسید که برای خودم انجام دهم. سرم را آرام بر روی بالشت گذاشتم و یک ساعت و نیم بعد دوباره چشمانم را باز کردم.

این تجربه ی عمیق خالی بودن از شور و شوق برایم آشناست. چیزی است که هرچه درونش بگردی ذره ای عشق به زندگی را نخواهی یافت.
فکر که میکنم انگار نسبت به این حالت نیز عایق شده ام و دیگر تاثیر چندانی بر من نمیگذارد.
بیدار شدم و کارهای هرروزم را کردم و آماده شدم که برای شرکت در دفاع یکی از دوستان ترم بالایی به دانشگاه بروم. در راه مایند مپ یکی از کتاب هایی که به تازگی خوانده بودم را تا جایی که فرصت داشتم درآوردم، این کار برایم جالب بود.
نفهمیدم تا مسیر دانشگاه چطور رفتم. دفاع بود. دوستان را دیدم و بعدش هم برگشتم.
میگویند اگر هدف داشته باشی اینطوری نمیشوی. میگویم ای کاش مشکل فقط هدف باشد.
حس میکنم نازک نارنجی شده ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

قبل از دوست داشتن کسی باید خودمون رو دوست داشته باشیم

برای اینکه بتونی ادعا کنی کسی رو دوست داری در نگاه من اولین قدم اینه که ببینی چقدر خودت رو دوست داری. مادری که خودش رو دوست نداشته باشه عشق مادر و فرزندیش یه دوست داشتن مریضه. علاقه و عشق و عاشقی هم همینطور اگه این فاکتوری که گفتم توش وجود نداشته باشه می‌تونه یک رابطه  با علاقه وعشق مشروط، نا کامل، ‌یکطرفه، باجی،‌ بر پایه ترس و پس از مدتی خسته کننده و یکنواخت رو ایجاد کنه. توی این جور مواقع پس از مدتی علاقه صرفا می‌شه تحمل یکدیگر. این فاکتور بنظرم یکی از گزینه های عشق بالغانه هم هست.
آدمی که خودش رو دوست داره به دیگران اجازه سواستفاده ازش رو نمی‌ده‌. به بلوغ احساسی هم رسیده.  در شرایط بحرانی با فکرش و کمی هم احساسش تصمیم می‌گیره نه صرفا احساسش. خیلی از مردم همینطوری ان در مشکلات زندگی و کاری و چیزای دیگه احساسی رفتار می‌کنند. لازمه کمی هم معنای این اصطلاح رو هم کمی باز کرد. حرف از احساس این جور مواقع که می‌شه خیلی ها یاد کارای رمانتیک مهربانانه عاشقانه و دوست داشتنی می‌ندازه اما احساس شامل تمامی حالات و نمود های انسانه،‌ خشم و نفرت، ترس، پریشانی، دلسوزی، ‌عشق،‌ خوشحالی،‌ سرخوشی و چیز های دیگه. اگه گذرتون اول صبح به مترو و ایستگاه اتوبوس افتاده باشه حتما مواردش رو دیدید، مواقع تصادفات همینطور. پس وقتی حرف از احساسی رفتار کردن می‌شه شامل مواردی مثل خشم و ... هم می‌شه.
دوست داشتن خود اگه برپایه دلیل باشه یعنی زحمتایی که کشیدم رو قدر بدونیم و بهش افتخار کنیم با ثبات ترین و بهترین نوع دوست داشتنه. نوع دیگش اینه که ما صرفا با حالتی مریض وار و بدون داشتن پشتوانه ای برای دوست داشتن خودمون، خودمون رو دوست بداریم. این حس مارو در رد شدن از موانع زندگی کمک می‌کنه اما یک مشکل داره و اونم اینکه سطحیه. و چیزی که سطحی باشه ممکنه در شرایطی بشکنه و مسخره  تر اون که مارو در شرایط مسخره ای قرار بده. خودخواهی رو هم می‌شه معادل نوع دوم گرفت. فردی رو تصور کنین که در یک گروهی از افراد مشغول به کاره. خطایی می‌کنه و همکاراش در مورد کارش باهاش صحبت می‌کنند اما اون فرد به هیچ وجه قبول نمی‌کنه که کاری که کرده نادرست بوده و با اصرار دیگران هم پافشاریش بیشتر می‌شه. من اصطلاح یکپاچگی رو براش استفاده می‌کنم و ضرب المثلی هم که میگه مرغش یک پا داره هم همین منظور رو می‌رسونه.
خبر خوب اینه که این دوست داشتن قابل تمرینه، بسته به اینکه چقدر به خودمون زحمت بدیم و چقدر پیش زمینه مناسب تری داشته باشیم کار ما می‌تونه سخت تر و یا کمتر سخت تر باشه. اینم باید گفت که رسیدن به چیزی که توش زحمت نداشته باشه پشتوانه خوبی برای افتخار به خودمون نمی‌تونه باشه. باید تو این راه زحمت کشید. چقدر این زحمت ها یک روزی دوست داشتنی می‌شه.
توی این جا نمی‌خوام بگم که چطور باید این کار رو کرد چون الان هدفم این نیست. هدفم اینه که بگم بین دوست داشتن خودمون و دوست داشتن دیگران یک رابطه ای وجود داره. ما با دوست داشتن و احترام گذاشتن به خودمون در واقع داریم به نوعی غیر مستقیم دوست داشتن دیگران رو هم تمرین می‌کنیم.
و اینکه کسی که دوست داشتن خودش رو یاد گرفت دیگه اون ادم قبلی نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

شروع دلنوشته ها

نیمه ی دوم پارسال بود (نیمه دوم سال 94) که توی حوزه ی علمیه امیر المومنین یه مدتی کار کتابخونه ای کردم. اونجا کارم برای حدود چهار ماه ورود اطلاعات کتابا به نرم افزار بود. یه قسمتی از کارم لازم بود تا تاریخ نشر کتابا رو وارد کنم و چون بعضی ها قمری بود بخاطر یکدست بودن تاریخ ها رو به شمسی تبدیل می‌کردم. برای اینکار از سایت تایم.آی آر استفاده می‌کردم. حرفایی که الان برای اولین حرفام در عاشقانه ها می‌خوام بزنم رو با چیزی که توی این سایت دیدم شروع می‌کنم. سایت تایم دات آی آر یک قسمتی داره که به صورت تصادفی هر بار از سایت نقل قول های ویکی پدیا یا به عبارتی ویکی گفتاورد یک سخن رو از یکی از بزرگان انتخاب و اونجا می آورد. و منم هر روز که می‌خواستم کارم رو شروع کنم با ذوق خاصی اولین کاری که می‌کردم همین بود که اون صفحه رو باز کنم و پیامش رو بخونم.
پیامی که یک روز دیدم این بود.

محمد مقیسه

توی زندگی هر کسی شده گاهی بعضی حرفا عجیب به دل آدم می‌شینه و آدم رو تحت تاثیر قرار می‌ده. این عکس رو ازش ذخیره کردم و مدتی به عنوان پس زمینه روی صفحه مانیتور گذاشتم تا هر روز ببینمش. می‌گذرم ازین که اون مدتی و توی اون برهه از زندگیم چقدر فکرم پریشون بود و فکرم هیچ نظمی نداشت و در یک کلام پریشان به معنای واقعی کلمه بودم.
حرفایی که می‌زنم شاید جواب سوال های زیادیه که هر آدمی ممکنه توی یک دوره ای از زندگیش برای پیدا کردن جواب از خودش بپرسه، که چطور آدمی می‌تونه یه عاشق واقعی باشه. اصلا عشق واقعی چطوریه. خود عشق چیه و فرقش با دوست داشتن (جدا از جواب های کلیشه ای) چیه؟ آیا آدم عاشق باید از همه چیزش بگذره و فقط به معشوقش فکر کنه. ایا باید خودش رو فراموش کنه. روح کوچیک میتونه عاشق بشه؟
دوست دارم توی عاشقانه ها (دل نوشته ها) ازین حرفا بزنم. عشق رو خیلی از ماها خلاصه شده توی رابطه ی دو نفر می‌بینیم. اما نه خیلی بزرگتر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کنم.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه