جایی برای مرور زندگی

۸ مطلب با موضوع «قاب لحظات» ثبت شده است

کارهای کوچکی که همیشه می‌ماند

هر چند سال عمر که داشته باشیم اگر به گذشته خودمان نگاهی کنیم زمانهایی را به خاطر خواهیم آورد که نه هدفی برای زندگی داشتیم و نه می‌دانستیم هدف چیست و نه کسی بود که به ما بگوید. احساس الان من به آن زمان‌ها به صورت یک جور دوره غوطه‌وری در زمان و مکان است. صرفا گذشته و رد شده. نمیدانستیم چکار باید کنیم و برای چه زندگی می‌کنیم. سوالی که احتمالا الان هم با آن درگیر هستیم اما بازهم احتمالا از شدت آن کاسته شده. اگر بیشتر شده امیدوارم هر چه زودتر از این زمان بگذریم چرا که آن را خوب می‌فهمم. امیدوارم هر چقدر هم که سخت بود جزو آنها نباشیم که رو به سقوط رفتند.

بگذریم.

این مقدمه را گفتم تا از یادگاری هایم از آن زمان‌ها بگویم و آنها را اینجا بیاورم. در این دوره‌ها معمولا یادگاری کمی داریم که از ما باقی بماند. گاهی به سرمان می‌زند تا کاری انجام دهیم. یادگاری های الان من متعلق به همین زمان‌هاست. همانچیزهایی است که در آن وهله کوتاه زمانی انجام دادم که صرفا بقصد پر کردن زمان و سرگرمی بود.

من نه طراحم و نه نقاشی خوبی دارم. نقاشی‌هایم در حد همان خانه و درخت دوران دبستان است. اما گاهی طرح هایی می‌کشیدم که از آنها خوشم می‌امد. این طرح ها جوری نیست که قابله ارائه باشند و چه بسی بقیه اگر ببیند به آن بخندند و بگویند که اینها چیست دیگر! اما خب تک‌تک آنها را دوست دارم و با آنها رابطه‌ احساسی پدر فرزندی دارم!

یکی از آنها همین تصویر آواتار منو سمت چپ وبلاگ است. یک تایپوگرافیِ یکهویی و قبل از رفتن به مهمانی بود. کشیدم و ذخیره کردم و الان به عنوان تصویر پروفابل هم گاهی استفاده می‌کنم. یا طرح های دیگر که هر کدام داستانی دارند اما اینجا جای گفتنشان نیست. صرفا می‌آورم تا اینجاهم داشته باشم.

این یادگاری های ما خیلی ارزشمندند. با آنها به زمانهای دوری می‌رویم. به برهه‌های زمانی مشخصی از خودمان. زمانهایی که شاید دستاورد و کار مفیدما در یک هفته و شاید یک ماه صرفا یک تصویر، نقاشی، وسیله یا نوشته مثل همین‌ها بود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

میز کار یک وبلاگ‌نویس چه شکلی است؟

شاید برایتان جالب باشد بدانید که پشت این وبلاگ شخصی چه‌شکلی است. بخشی که وبلاگ نویس‌ها با آن سر و کار دارند، جایی که کنترل پنل نام دارد. بلاگرها هرروز این صفحه را باز می‌کنند و برخلاف بازدید کنندگان که با پوسته وبلاگ درگیر هستند بلاگرها بیشتر وقت خود را در این بخش صرف می‌کنند. کنترل پنل، مرکز مدیریت یک وبلاگ و یک جورهایی میزکار صاحب وبلاگ است. گفتم یک عکس از محیط آن اینجا بگذارم هم یادگاری برای خودم و هم تصویری باشد برای کسانی که دوست دارند در این مورد بدانند.

کنترل پنل وبلاگ بیان

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر میتونید روی عکس کلیک کنید

پی نوشت: با پنل وبلاگ های مختلفی کار کرده ام اولینش بلاگفا، بعد رزبلاگ، بعد میهن بلاگ و الان هم با بلاگ بیان. نمیدانم پنل این وبلاگها در طی این مدت طولانی دچار تغییر شده یا نه ولی به نظرم پنل بلاگ بیان (یعنی همینجا و همین عکسی که می‌بینید) ساده و زیباتر از دیگر سرویسهای وبلاگ هست که البته این به معنی کم بودن امکانات آن نیست.

پی نوشت دو: اون جملاتی که در بخش یادآور توی عکس می‌بینید. اصولیه که نوشتم تا برای خودم در نوشتن رعایت کنم مثلا :)

پی نوشت سه: به دوستان وبلاگ‌نویسم هم پیشنهاد میکنم این کار رو انجام بدن! جالبههه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

معنی موفقیت از دیدگاه رالف والدو امرسون

گام‌های موفقیت

از معنی موفقیت از دیدگاه امرسون گفته بودم و یک تکه کاغذ که مثل معلم شعبانعلی همیشه در کیف پولم همراهم است. گفتم عکس آن را به قاب لحظاتم برای همیشه اضافه کنم. این متن کمک می‌کند بار اضافی انتظارات ناموزون با منابع و امکاناتمان را از روی دوشمان کمی کنار بزنیم.

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی اون کلیک کنید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

نزدیک ترین دوست

من دوستی دارم. دوستی که نزدیک ترین دوستم است. به این دلیل می‌گویم نزدیک ترین دوست که هر روز با هم قرار داریم حتی در شلوغ ترین روزها. از درونی ترین افکار من باخبر است. و میداند هر روز معمولا به چه چیزهایی فکر میکنم. روزی نیم ساعت، یک ساعت و گاهی تا سه ساعت را هم باهم گذرانده ایم. و در این چند ماه اخیر به ندرت بین قرار ملاقات های ما فاصله افتاده.
بهترین دوست
این دوست شفیق من یک سالنامه کوچک است. از تاریخش هم دوسه سالی گذشته. جلدش پاره شده و به شکل بیرحمانه ای بعضی صفحه های آن با حرف های سخت، پریشان، گاها فلسفی، اغلب کاربردی و تراورشات و یادداشت هایی پر شده . قسمت زیادی از طرز فکر امروزم بی تاثیر از این سالنامه نیست. خیلی جاها به من کمک کرده. و تایم لاینی از افکارم از چندماه پیش را در خود ذخیره کرده.
اما این دوست بی‌جانم چندان هم بیجان نیست. حرف می‌زند. گاهی دکتر هلاکویی می‌شود. گاهی شعبانعلی، گاهی روح دوستانم را در خود دارد. و بیشتر وقت ها می‌شود خودم. می‌نشینم و باهم حرف می‌زنیم. خودم را در او می‌بینم. گاهی وقتها هم خیلی بیشتر از من شبیه من می‌شود! :) این مدل دوستی ها کمتر در دنیای واقعی پیدا می‌شود. خیلی طول کشید تا زبانش را بفهمم. شاید 8 ماه. ولی حالا زبانش را بهتر می‌فهمم و راحت تر باهم اختلاط می‌کنیم. راستش را بگویم هرچه هم از دوستی میدانم از همین دوستم یاد گرفته ام. مثل اینکه پیدا کردن دوست در دنیای واقعی را هم او به من نشان داده. خوش حالم که چنین دوستی دارم.
راستی شاید جالب باشد این را هم بگویم. دوستم به مرور زمان آپگرید می‌شود. اول به شکل دفترچه خاطرات بود. بعد دفتر چه افکار، بعد یادداشت و حالا چهار ماهی هست دفتر چه تمرین مفاهیم. خودش رشد میکنه و سیری پویا داره. منم کاری به کارش ندارم و میذارم خودش روندش رو بگذرونه :)

پی نوشت: دکتر هلاکویی در جایی میگفت «بهترین دوست آدم کتابه. کتاب ها مثل دوستی هستند که روبروی تو می‌نشینند و می‌شوند نویسنده شان و با تو حرف می‌زنند». دوستی چنان عزیز و مهربان که برایت بهترین شغل، بهترین زندگی، علم، آزادی و آگاهی را آرزو دارد . بنظرم این زیبا ترین توصیف از کتاب است. اگر کتاب برایمان چنین نیست. شاید هنوز زبان آن را خوب متوجه نمی‌شویم. مثل مترجمی که جای فهمیدن مفهوم هنوز در کلمات و معنی‌شان گیر کرده باشد.
پی نوشت دو: اگر گاهی چیزی درست پیش نمیرفت و دلیلش رو نمی‌فهمیدیم ، فقط شاید دلیلش این باشه که زبان ما با زبان اون فرق داره. هر چقدر بهتر بتونیم زبون هم رو بفهمیم مسئله کمرنگ و کمرنگ تر می‌شه. دعوتتون می‌کنم به خوندن این مطلب (+)
پی نوشت سه: پس زمینه خاکی تصویر داستانی داره و ایشالا در آینده براش یه دسته بندی جدا درست می‌کنم، سفر های اکتشافی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

دلخوشی های کوچک

گیاه
وقتی یک وظیفه بلند مدت را برعهده داری که چندان آسان هم نیست و باید قدم به قدم و آجر به آجر آن را بچینی و قرار هم نیست در زمانی که همین نزدیکی ها باشد آن را تمام کنی، در این مسیر طولانی نیاز به دلخوشی داری. این موارد دل خوش کنک می‌تواند گاهی بسیار کوچک باشد. ولی عوضش همین که چند لحظه فکر تو را با خودش همراه کند و کنارش چیزها را فراموش کنی کافی است و کاری که می‌باید را کرده.
یکی از این کارها می‌تواند پرورش گیاه باشد. کاشتن یک گل زیبا. یا کاشتن سبزی.
وقتی از حجم نوشتن ها دستم خسته می‌شود. وقتی نشستن طولانی پشت کامپوتر کمرم را خسته می‌کند. وقتی فکرم روی مسئله ای گیر می‌کند و راهی به فکرم نمی‌رسید. باید سراغ دلخوشی های کوچک بروم. باید دوباره شارژ بشوم. کمی کنار گیاهم می‌نشینم و از سختی کاری که دارم میکنم نق می‌زنم. او هم حرف میزند. نوازش می‌خواهد، بعضی وقتها هم می‌گوید که تشنه اش شده. آن لحظه ها دیگر نه به پایان نامه نه به هیچ چیز دیگر فکر نمیکنم. گیاهم را می‌بینم که از روز گذشته کمی بزرگتر شده است. خودم هم همینطور، پایان نامه هم همینطور. خوشحال می‌شوم. دوباره باتری انگیزه ام برای چند ساعت دیگر شارژ می‌شود. یک لیوان چایی و بعد دوباره می‌روم به امید اینکه یک روز اسب سرکش پایان نامه را رام خودم ببینم.

پی‌نوشت: این گیاه گوجه فرنگی است. اگر بپرسید خوشآیند ترین عطری که می‌شناسم چیست؟ میگویم عطر بوته گوجه فرنگی.
پی‌نوشت 2: لذت زیادی دارد وقتی نسبت به موجودی احساس مسئولیت داشت باشیم، سختی هایش را نه از روی وظیفه و اجبار بلکه از روی تصمیم و انتخاب خودمان بچشیم و بزرگ شدنش را ذره ذره ببینیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه