جایی برای مرور زندگی

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یادگیری» ثبت شده است

تئوریِ تجربه: یادگیریِ خیلی ساده، یادگیریِ خیلی سخت

بعضی از آدمها خیلی کارهاشون رو آسون انجام میدن، کافیه یه چیزو بخوان با کمترین زحمت با بیشترین دقت میزنن مرکز سیبل، بعضی های دیگه نه، خیلی باید بدوند، خیلی باید فکر کنند و خیلی باید به خودشون فشار بیارند تا به چیزی کمتر از اون حالت اول برسن. این رو خیلی دیدم، توی آدمهای اطرافم، توی دوستانم و توی خودم، بعضی کارها که برای دیگران مثل آب خوردنه برای من پر از فشار و استرسه و ازونور بعضی کارها برام اونقدر بدیهیه که وقتی میبینم یه آدم نمیتونه انجام بده از اون اتفاق تعجب میکنم.

توی ذهنم یه مدل کامل دارم، از یه آدم کاملی که اکثر چیزهایی که میخواد رو میتونه فقط با خواستن و زحمت کشیدن بدست بیاره، اما با واقعیت کیلومترها و مایل ها فاصله داره، یه عنصری این وسط هست که نمیدونم چیه، چیزی که باعث میشه رفتار بعضی آدمها در بعضی کارها هوشمندانه تر باشه. آیا تجربست؟ الزاما نه. مثالهای زیادی حتما دیدیم که فردی جایی برای مدت زیادی کار کرده و فرقی به حالش نداشته. زندگی برای اون توی روز از وقتی شروع میشه که از محیط کارش تعطیل میشه و میاد بیرون.

اون عنصر شاید میتونه در لحظه حال بودن باشه، خودمم خیلی با این حرف موافقم. زندگی در لحظه تمام و کمال حضور داشتن در حین یک تجربه‌ هست و نه اونچه که احتمالا خیلی از ما اون رو با لذت بردن از لحظه اشتباه میگیریم - این حرفها رو تحت تاثیر حرفهای دکتر هلاکویی میزنم-. آدم میتونه افسرده باشه ولی بازم در لحظه حضور داشته باشه. نه اسیر گذشته بشه و نه توی آینده به پرواز دربیاد. میشه لحظه لحظه ی همون مثلا افسردگی یا حال بد رو چشید و مزه مزه کرد.

مغز مرکز ثبت تجربیاته - و احساس میکنم این گزاره هم درست باشه یعنی تا الان گزاره ای بر نادرستیش تو سرم ندارم- تجربیات هرچه خالص‌تر، لمس شده تر و واقعی تر، از اونور بهتر، مفیدتر و کاربردی تر. عدم بودن در لحظه نتیجش میشه تجربه های ناخالصه سوگرفته‌ی پر از آت و آشغال های نامربوط به اون تجربه - تصور کنین دارین برای اولین بار یه وسیله رو باز میکنین و هم زمان دارید توی تلگرام تند تند به کسی پیام میدید- این همون رد قابلت چند وظیفگی مغزه- یا دارید کتابی رو میخونید و داداش کوچیکتر مدام سر و صدا درست و اذیت میکنه.

ما تجربه هارو به شکل یه داستان درمیاریم، منظور از ما مغز ما هست. هر چیزی غیر از داستان هم اگر باشه به این معنیه که متغیرهای بیشتری سرزده میتونن وارد اون بشن و در نتیجه داستان ما گیج کننده تر، نا موزون تر و فرارتر میشه. هر چی داستان تجربه ما زیبا تر و سر و ته دار تر باشه و مشخصتر باشه تجربه راحت تر به خاطر سپرده میشه و راحت تر هم یادآوری میشه.

خوبه که از آقای دبونو هم یاد کنم که میگه ما از این تجربه‌ها اصل میسازیم. و اصلها پاه هایی هستند برای ساختن زندگی خودمون. هرچه اصلی کلی تر کاربردی تر و مفیدتر. جایی تو کتاب هنر فکر کردن سریع هم درسهای واقعی زندگی رو اونهایی میدونن که خودمون به خودمون میدیم نه اصولی که از خارج کسی به ما بگه و یاد بده و چقدر به این حرف اعتقاد دارم.

شاید ساده بودن کارها برای بعضی افراد، ناشی از معلم بودن خودشون برای خودشونه. شاید ناشی از در لحظه بودنشونه، و این دوتا زیاد از هم دور نیستند. هر تجربه رو خالصانه چشیدن و درک کردن و بعد از اون تجربه ها اصولی رو وضع کردن هنریه که باید توی خودمون ایجاد کنیم. این کار احتمالا با عاشق بودن در ارتباطه. اینکه عاشقانه چیزی رو به سمتش بریم نیاز داره که دلی مشتاق داشته باشیم. من وقتی عاشق یه کاری باشم میتونم تو ذره ذره ی اون کار حضور داشته باشم.

نمیدونم از این همه حرف چه نتیجه گیری ای باید کنم. اما میدونم شرط آسون بودن کاری که میکنیم اینه که جرئت نتیجه گیری رو داشته باشم و هم زحمتش رو به خودم بدیم. این خودش شد یک نتیجه گیری! نتیجه بگیرم، اصل بسازم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

ذهن و کارکردش به چه شکل است؟ تمثیلی از ادوارد دبونو

نمیدانم اسم دبونو رو تابحال شنیدید یا نه. اگر اسم کتاب شش کلاه تفکر رو شنیده باشید ادوارد دبونو نویسنده همین کتاب هست. فردی که تلاش میکنه تا به مخاطبانش عاشقانه و مخلصانه فکر کردن رو یاد بده. حس میکنم اگر مثل خودش عاشقانه گوش به حرفهاش بسپریم و به حرفاش فکر کنیم به قدری زیبا فکر و ذهن مارو تراش میده که بعدا میگیم ممنون آقای دبونو و برای همیشه در خاطرمون میمونی برای کمکی که بهمون کردی و دیدی که بهمون دادی تا دنیارو و دیگران رو از همه مهمتر خودمون رو بهتر ببینیم.

اگر به عنوان کسی که حالا داره چهارمین کتاب رو از این نویسنده میخونه بخواید ایشون رو توصیف کنم میگم دبونو احتمالا یه آدم مهربون و عاشق یادگیری بوده. و سعی کرده اون چه که دیگران سعی میکنند با پیچیده کردنش خودشون رو ارضا کنند، به شکلی ساده برای ما توضیح بده.

توی کتاب شش کلاه تفکر بود که در قالب شش کلاه به ما جدا کردن انواع شیوه فکرها رو گوشزد کرد و گفت اگر با هم از این شش کلاه استفاده کنید -کاری که اغلب افراد میکنند- مثل ان میمونه که به مغزتون بگید چند تا هندونه‌ی فکری رو با هم بلند کن.

توی کتاب تفکر جانبی دبونو با ادبیات خودش ساختار فکری خشک منطقی رو در هم میشکنه و میگه بیاید برای پیشرفت و توسعه مغز لعنتیمون کمی هم غیر منطقی فکر کنیم! ولی بعد مارو رها نمیکنه. بهمون آچار و انبردست و یه ماشین اسقاطی میده و میگه بیا و روش تا میتونی تمرین کن تا یادش گبیری و بتونی تو زندگیت موتور فکرت رو چطور تعمیر کنی.

توی کتاب هنر سریع فکر کردن مارو هر روز با چند تا چاقو و بطری نوشابه سرگرم میکنه و بعد از هر درس وقتی نتونستیم مسئله ای رو حل کنیم میشینه  کنارمون و میگه کجا درست و کجا اشتباه رفتم و بعد مگه به این موضوع هم فکر کن.

توی کتاب مکانیزم ذهن... فعلا هیچی نمیگم چون تازه شروعش کردم. این کتاب رو دبونو حدود 50 سال پیش نوشته. اما یه تمثیل جالب رو که تو این کتاب خوندم میگم که توش توضیح میده مغز و کارکردش چه شکلیه.

دبونو در خصوص ذهن اینطور توضیح میده که ذهن مثل کاغذیه که بر روی اون الگوهای بسیار زیادی ترسیم شده. کاغذی که در اتاق تاریکی قرار داره. و چراغ قوه ی کوچکی که بر روی این کاغذ در حرکته.

ما تمام اون الگوها برامون آشناست چرا که خودمون اونها رو تک به تک با تجربیات زندگیمون کشیدیم. اما فضا اونقدر تاریکه که نمیتونیم اون چه روی کل این کاغذ هست رو ببینیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

از تکنیک تا اصل

این جمله رو بارها از افرادی که دنبالشون میکنم شنیدم که میگن تکنیکها فراوان اند، و اصل ها کمتر. ما نمیتونیم همه‌ی تکنیک ها رو تو زندگی به یاد بسپاریم اما میتونیم اصول رو یاد بگیریم. اصول ساده تر هستند. راحت تر به خاطر سپرده میشوند و راحت تر به یاد آورده میشوند.

ما معمولا فرق بین این دوتا رو نمیدونیم. اگر بخوام با جوری که میفهمم این مفاهیمو توضیح بدم تکنیک ها کوچکترین واحدهای یادگیری هستند. توی زندگی تکنیک ها زیادند و ناخودآگاه ازشون استفاده میکنیم. حتی همون بچه ی پنج ساله هم ازش استفاده میکنه. مثلا یه تکنیک میتونه تکنیک موش مردگی باشه وقتی همون بچه پنج ساله کار بدی رو انجام داده و میخواد هر چه زودتر از زیر فشار ناراحتی ها و دعواهای مادر خارج بشه. یا تکنیک کر شدگی، اینو زمانی استفاده میکنیم که وانمود کردن به نشنیدن بیشتر به نفعمون باشه! (اسم ها رو از خودم درآوردم ولی فک کنم منظور رو برسونه). اینا تکنیک های توی زندگی هستند. هر چی که میخوایم یاد بگیریم مجموعه تکنیک های خاص خودش رو داره.

اما اصل تو اینجا یه روشه، یه قاعده ست. یه نوع قرار داده با خودمون. دبونو تو کتاب هنر تفکر سریع توضیح میده که ما اگر با هر مسئله ای روبرو بشیم هنگام حلش براش یه اصل بسازیم دفعه بعدی که تو همون شرایط قرار بگیریم اون اصلی که خودمون وضع کردیم با کمترین زحمتی دوباره به یاد میاد و کمکمون میکنه. اصل مشخصی که در غالب کلمات به صورت یک جمله بیان بشه. یه اصلی که باهاش به نتیجه رسیدیم یا کمکمون کرده.

یادمه وقتی داشتم مسئله بطری و چاقو رو حل میکردم (معمایی با سه بطری و سه چاقو و یک لیوان آب) بدون اینکه همون موقع دقت کنم چنین جملاتی رو با خودم تکرار میکرم:

باید چاقو هارو دایره وار روی هم بچینم.

باید هر چاقو وزن چاقوی قبلشو نگه داره.

همه چاقو ها باید بر یک روش چیده بشن. (سر چاقوی 2 بر روی ته چاقوی 1، سر چاقوی 3 بر روی ته چاقوی 2 و ...).

این اصلها همشون با باید شروع شدن. یه اصل هستند و وقتی بعدا با مسئله 4 بطری و 4 چاقو مواجه شدم همین اصل بهم کمک کرد با یک پنجم زمان مسئله قبلی بتونم حلش کنم.

توی زندگی هم میتونیم برای خودمون اصل بسازیم. حس میکنم اصل ها وقتی کارسازترن و به یاد میمونند که در لحظه و در موقعیت خودش ساخته بشن. اگر بخوام مثال مشخصی بزنم مثلا من که الان اینجا نشستم و دستام روی کیبرد در حرکته نمیتونم و بیفایدست اگر بخوام در مورد کوه نوردی اصلی برای خودم ایجاد کنم. اگرم بسازم یادم نمیمونه (خب مشخصه دیگه!) :)

من الان میتونم در مورد تایپ کردن اصل بسازم. در مورد مطلب نوشتن اصل بسازم. میتونم بگم اصلم این باشه که اصلاح و مرور نوشته باید بعد از نوشتن باشه نه حین نوشتن. یا میتونم بگم باید بعد از هر پاراگرافی چند ثانیه صبر کنم، در مورد پاراگراف بعدی فکر کنم و بعد ادامه بدم. یا میتونم بگم باید ساده بنویسم، و هرجا که دیدم دارم از کلمات مبهم و نا مناسب استفاده میکنم با روش دیگه ای توضیح بدم که مجبور به استفاده از اون لغات نشم. اینها راحت تر به خاطرم میمونه.

ما نا خودآگاه این کارهارو انجام میدیم اما اگر بخشیش رو آگاهانه کنیم و توی کارهایی که انجام میدیم به کار ببنیدم قطعا خیلی کمکمون خواهد کرد.

پی نوشت: دبونو رو به همین خاطر دوست دارم. درسهاش رو انقدر ساده توضیح میده که ممکنه اگر آدم اون کتاب رو نمیخوند چندین سال طول میکشید تا بفهمه. و قشنگی درسهای دبونو هم اینه که هر درسی که میده رو میشه تو زندگی ازش استفاده کرد. از ساده ترین تا پیچیده ترین مسائل زندگیمون. از وقتی این جور کتابهارو میخونم که با عمل گره خورده دیگه کمتر دلم میاد سمت کتابهای تئوری برم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

انسداد در اثر گشودگی

عنوان این مطلب عنوان 21مین فصل از کتاب تفکر جانبی ادوارد دبونو هست. عنوانی که درونش پارادوکسی جالب وجود داره. این تصویر هم توی همین فصل بود.

ادوارد دبونو - تفکر جانبی

موضوع کتاب راجع به شیوه ای از تفکره که ما گاهی ناخودآگاه اون رو هم در کنار شیوه تفکر اصلیمون یعنی تفکر عمودی استفاده میکنیم. تفکر عمودی به قول دبونو به عمق ماجرا میپردازه و عمیقتر شدن براش مهمه و تفکر جانبی حرکتی افقی‌وار داره. حرکتی به سمت جنب مسائل و نه عمق.

از منظر تفکر عمودی فقط موارد صحیح قابل قبوله و اگر چیزی در نظام ارزشگذاری ما با برچسب نه علامت گذاری بشه رو کنار میگذاره پس اساس کارش قضاوت کردن در مورد چیزهاست.

اگه بخواید یه مشما رو از روی زمین بلند کنید از بین این راه ها کدوم رو انتخاب میکنید؟ با دست؟ با پا؟ با انبردست؟ با گیره لباس؟ با کش مو؟

تفکر عمودی در عرض چند صدم ثانیه قبل اینکه بخوایم حتی خوندنش رو تموم کنیم قضاوتش رو انجام داده و انتخابی که به نظرش بهتره رو انجام داده.

اما دیدگاه تفکر جانبی نسبت به این مسائل چیه؟ در این مدل فکر کردن قضاوت کردن هیچ معنایی نداره یعنی درش راهی نداره. یعنی هیچ! حتی یک ذره. و اساس تفکر جانبی هم همینه. وقتی قضاوتی نباشه به جاش گردش و حرکت رو خواهیم داشت.

در مورد تفکر جانبی توی چندین مطلب صجبت کردم و بیشتر حرف نمیزنم. میتونید اینجا این مطالب رو ببینید. (تفکر جانبی)

اما برگردیم به تصویر و عنوان این مطلب. دبونو توی فصل 21 کتاب توضیح میده که ما وقتی راهی مرسوم و مشخص و کلیشه‌ای برای انجام یک کار داریم و ازش پیروی میکنیم ناخودآگاه نسبت به باقی راه های ممکن کور میشیم. یعنی به کل از وجودشون آگاهی پیدا نمیکنیم. اون تصویر بالا رو خیابونهایی تصور کنید که ازش در حال گذر هستیم تا به مکانی خاصی برسیم. وقتی به مسیر اول میرسیم میدونیم که باید دوتا انتخاب کنیم، یا از چپ بریم یا از راست. و هرکدوم رو که انتخای کردیم اگر مسیرمون مسدود یا اشتباه بود میتونیم دوباره به مکان قبلیمون برگردیم تا انتخاب دیگه ای رو داشته باشیم و راهمون رو پبدا کنیم. در شکل بالایی ما میدونیم که کجا انتخاب و چی رو انتخاب کردیم. اما در شکل دوم داستان کمی متفاوته.

توی تصویر پایینی یک راه کلیشه ای وجود داره، یک راه مستقیم که عقل سلیم اون رو دیده و برای رفتن انتخاب کرده و همینطور میره و انتخاب دیگه ای رو پیش روی خودش نمیبینه -همان کور شدگی- در صورتی که اون مسیر اصلی انقدر برای ما بدیهی شده که گزینه های کناری و جانبی برای ما حالت نامرئی داره. تصور کنید ما مسیر طولانی ای رو روی این مسیر مستقیم رفتیم و انتخاب خاصی پیش روی ما وجود نداشته و بعد به یک بنبست بخوریم. ادوارد دبونو میگه که در این مواقعا ما نمیتونیم انتخاب های دیگمون رو به یاد بیاریم تا برگردیم و راهمون رو عوض کنیم چرا که تا حالا بهش فکر نکردیم که راه های دیگه ای هم وجود داره و نمیدونستیم که ما در هر خیابان فرعی قدرتی برای انتخاب داشتیم.

اینها حرفها و درس های اقای دبونوی بینظیر بود و وقتی بهش فکر میکنم میبینم چقدر اون تصویر دوم توی زندگیم زیاد بوده. تصویر اول رو به خوبی میشناسیم. خیلی خیلی خوب. وقتی که تصمیم گرفتیم کنکور بدیم یا ندیم، وقتی که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم یا نکنیم، با دوستمون باشگاه بریم یا نریم، کار خودمون رو راه بندازیم یا به کار عادیمون ادامه بدیم. ما همه این جور انتخاب ها رو یادمونه. اما تصویر دوم چی؟ با اطمینان میتونم بگم نه... این راه ها خیلی خیلی زیادن. چیزی ازشون به خاطر نداریم و اگر داشته باشیم همون حالت اوله.

من وقتی گفتم میخوام زبان یاد بگیرم بین وسائل و ابزارهایی که برای آموزش استفاده کردم انتخاب انجام دادم. مثلا به جای خوندن کتاب لغاط سعی کردم روی مکالمه کار کنم. بین انواع راه های مختلفی که برای آموزش مکالمه وجود داشت آموزش مکالمه نصرت رو انتخاب کردم و سریال دیدن با زبان اصلی. این راه هایی که انتخاب کردیم ترکیبی از هر دو این مسیرهاست. الان که فکر میکنم میشد با اون دوستی که اونم اتفاقا زبان دوست داشت باهم دیگه تمرین کنیم. البته که همه این راه های یک اندازه اثر گذار نیستند اما راه سوم رو اون موقع نمیدونستم و بهش فکر نکرده بودم.

وقتی توی مسیری مثل شکل دوم قرار میگیریم بنظرم راحتی مارو از فکر کردن بیشتر به کاری که داریم میکنیم باز میداره. اصلا چرا باید تغییری بدیم وقتی یه چیری راست راست داره راه خودش رو میره؟! بله اون فکر کردن ها و تلاش کردن برای فهمیدن اون راه ها درد داره و زحمت میطلبه.

گاهی باز بودن راه ما و نبودن مانع خودش باعث یه مشکل میشه. همون مشکلی که توی عنوان آورده شده، یعنی بسته شدن راه های ممکن و قابل رفتن بهمون. این که بدونیمش مهمه چون برای آیندمون مهمه. فقط باید بگردیم... ما واقعا الان نمیبینمشون!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

از کجا بدونم یه موضوع رو چقدر می‌فهمم؟

وقتی نمیدونیم موضوعی رو فهمیدیم یا نه و حتی ایده ای نسبت به میزان تسلطمون نداریم یه راه هست تا خودمون رو آزمایش کنیم. این روش اختراع خودمه :)

اگر میخوایم چیزایی رو که میفهمیم، یا تقریبا میفهمیم، یا کم میفهمیم و چیزایی که اصلا هنوز نفهمیدیم رو برای خودمون شفافتر کنیم که بدونیم با خودمون چند چندیم میتونیم دو تا کار انجام بدیم.

اولیش اینه که یه کاغذ برداریم و اون موضوع رو روی کاغذ برای خودمون توضیح بدیم. تو این موقعیت ما از فکری به فکر دیگه جریان پیدا میکنیم و روی کاغذ میاریم. چند تا حالت ممکنه در حین این سیر و سلوک اتفاق بیفته. بعضی از موضوعات رو به راحتی توضیح میدیم و روی کاغذ میاریم با اینها مشکلی نداریم. ما اینجا باید سنسورمون رو حساس تر کنیم و مثل یه ناظر بیرونی به این جریان نگاه کنیم. هر جا سنسور فشارمون بالاتر رفت و موندیم که چی بود و چطور میشه گفتش اون جا دقیقا جاهاییه که باید روشون کار کنیم. پیشنهاد اینه که اون رو روی یه برگه که کنار دستمونه یادداشت کنیم. (البته این جدا شدن نظم فکری مارو برای بازگشت و ادامه متن رو به هم میریزه. باید سعی کنیم با تمرین این رو کمترش کنیم.) یا اینکه میتونیم زیر مطالبی که نوشتیم رو خط بکشیم تا بعدا راحت تر پیداش کنیم.

این سیر کردن به ما کمک میکنه تا میزان تسلطمون و یا بلد بودنمون از موضوع دستمون بیاد. اگر وبلاگ نویس باشید احتمالا زیاد به این حالت گرفتار شدید. افکار محتوایی مایع شکل وقتی بخواد به صورت یه خط جامد روی کاغذ بیاد نیاز به یک سری راه را برای تبدیل داره. ما این راه های تبدیل افکار به نوشته و حرف رو از بچگی یاد میگیریم. اما هرچقدر هم که بگذره تو بیان بعضی از موضوعات به عبارتی دستمون هنوز گرم نیست و راه نیفتاده. ما وقتی از یاد گرفتن نویسندگی و نوشتن حرف میزنیم در درجه اول همین راه های تبدیل افکار مد نظرمونه. وبلاگ نویسها هم گاهی میمونن که منظورشون رو چطور برسونن و چه جور جمله ای رو به کار ببرند.

و دومین راه هم هم ردیف همین نوشتن، یعنی حرف زدنه. در اینجا هم باید یه مغز بیکار پیدا کنیم و به کارش بگیریم و موضوعی رو براش توضیح بدیم. هر جا گیر کردیم اونجا دقیقا همون جاییه که نیاز به فکر کردن روش و تمرین کردن داریم تا زمانی که حس ما بهمون بگه بلد شدم.

ما اگه بر موضوعی مسلط باشیم یا تقریبا درش چیزی بلد باشیم. این کار یعنی نوشتن و حرف زدن برامون دلچسبه. چرا؟؟ شاید شنونده بگه شما دارید برای من توضیح میدید و یادم میدید اما اون گوینده و نویسنده میدونه که خودشم در همین حین داره یاد میگیره. وقتی صحبت میکنیم از انواع قالبها برای تبدیل افکار به صحبت استفاده میکنیم. در حین صحبت جرقه های زیادی و انفجارات زیاد دوپامینی ای توی مغز اتفاق میفته. این انفاجارات یا به قولی شلیک ها عصبی دوپامینی با حس شادی همراهه. اگر میبینیم خیلیا زیاد حرف میزنن. دلیلش همینه! از تواناییشون در استفاده از کلمات و حرفها لذت میبرن. در حین حرف زدن و نوشتن خودشون چیزای زیادی یاد میگیرین.

ادوارد دبونو هم حالت جالبی رو توضیح میده. وقتی قاب های ثابت درون مغز ما تقییر شکل میدن اغلب با یه لبخند همراهه و توی کتابش یعنی تفکر جانبی هم از این مثال استفاده میکنه:

روزی فردی از بالای ساختمانی خودش را به پایین پرت کرد. وقتی به طبقه ی سوم رسید با خودش گفت: عالیه، تا اینجاش که خوب بود.

ما با خوندن جمله اول طبق قالب های درون ذهنمون میدونیم که عاقبت مرد چی قراره بشه و این نوشته چی میخواد بگه اما وقتی قسمت دوم این لطیفه رو میخونیم ذهن ما و قالبی که درش بودیم ناگهان تغییر میکنه و نتیجه میشه یه لبخند روی لبهامون.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد مقیسه