جایی برای مرور زندگی

۱۲ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

زمانی با یادگارهای گذشته

میگن مسیرهای زندگی زیادند. هر کدومشون رو که انتخاب کنیم و بریم دوباره اون قدر مسیر های مختلف دیگه در مقابلمون قرار میگیره که وقت نمیکنیم و برگردیم و مسیر دیگه ای رو انتخاب کنیم.

امروز بعد از حدود دو سال دوستان دوران کارشناسیم رو دیدم. آخرین دیدارمون تیر سال 95 بود. از کجا یادمه؟ چون تو این ماه جشن فارغ‌التحصیلی رو شرکت کردیم. بزرگتر شده‌ بودیم و قلبهایی داشتیم که از هم کمی دور شده بود. شاید راست میگن که هر آنکه از دیده برفت.

اما چیزی آشنا در هم این دوستان عزیزتر از جان وجود داشت. آنها همانطور بودند که بودند. از لحاظ ظاهری تغییرات زیادی داشتند اما باطنا همانجور شر بودند و دوست داشتنی. امروز هم درست مثل دو سال پیش وقتی کنارشان بودم سردرد گرفتم! انقدر که حرف برای گفتن داشتند و من اما مثل دو سال پیش بیشتر مشتاق تماشا کردنشان و شنیدنشان بودم تا حرف زدن.

الان کمی دلم گرفته. حسی غریب باز بسراغم آمده. آن از آن دوستم و برادرم که حالا سرباز شده. یکی آنور تهران و آن یکی آن ور ایران. آن از کسانی که چهار سال از عمرم را با آنها بودم و هفته ای چند روزش را باهم می‌گذراندیم و حالا رفت تا چند سال دیگر که ببینمشان. آن از کسی که سه سال بود و نیست. آن از غریبه شدن دوستانی که زمانی آشناترین بودن. آن از آن خاطرات کارهای گروهی که دو سال پیش می‌کردیم. زمانی که همه دوست بودیم و کاری به کارهای شخصی هم نداشتیم. و آن از حالی که تعریف کردنش سخت است. ای کاش می‌شد همه چیز آنطور که قبلا بود باقی میماند.

فردا دوباره همه این فکرها فراموش می‌شوند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

فرو رفتن به قصدِ برامدن

خیلی وقتها شنیده‌ام که کسی با یک اهنگ، با یک صدا یا بوی عطر غرق در دنیایی می‌شود و خیسی چشم چیزیه که پس از این غرق شدن باقی میمونه. من همچین تجربه ای رو ندارم. دارم اما نه در اون حد. کسی اون موقع حال طرف رو نمیفهمه و هیچ سیگنالی وجود نداره که بدونیم حس طرف مقابلمون چطوره. این موقع ها آیا نیازه کاری کنیم؟ ایا باید از اون حال خارجش کنیم. اگر به من باشه میگم تا وقتی این در خود فرو رفتگی مشروعه نباید مزاحم بشیم.

لفظ مشروع و نامشروع رو در اینجا از دکتر هلاکویی وام گرفتم اونجا که میگفت دو نوع تلاش داریم، تلاش مشروع و تلاش نامشروع. در تلاش مشروع هدفی از ساخته شدن نهفتست و در تلاش نا مشروع سقوط. بالارفتن از کوه مشروعه و فکر کردن به گذشته نامشروع.
در خود فرو رفتن‌ها همیشه مخرب نیستن. اگر مشروع باشه نتیجه ای که برامون داره ساخته و پرداخته شدن ماست، عمق بخشیدن به ماست. ولی اگه نامشروع باشه فرو رفتن بیشتر و بیشتر تا به مرز از هم گسیختگی رو در پی داره. همینطور که افسردگی هم همینطوره و همیشه مخرب نیست. به نقل از کسی شنیدم که یونگ افسردگی رو کلیدی میدونه برای سفر به درون خودمون.
راستی من همچین حالتی رو با گوش دادن به اهنگهای فیلم لالالند پیدا میکنم. هر دفعه که گوش میدم. این فیلم فوق‌العادست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

گاهی تصادفا به قطعه شعری بر می‌خوریم که وصف حال ماست، بیشتر از این که شعری با کلام آهنگین باشه یک وحی منزل از سوی روح زندگی بر دل ماست. مایی که در دریای دغدغه‌ها و مشغولیات زندگی فرورفتیم. شجاعت می‌خواد که این روند رو تغییر بدیم.

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

حافظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

زنگی، یک سیر خطی یا حرکت بر روی یک دایره؟

در کارتن باب اسفنجی در یکی از قسمت ها دیدیم که اختاپوس از دست باب اسفنجی و پاتریک فرار میکند و به شهری دیگر میرود. شهری که آرام است و کسی نیست که مزاحم او شود و آرامشش را به هم بریزد. در آن شهر همه چیز تقریبا منظم است و مردم زندگی روزمره خود را میکنند.
برنامه زندگی یک روز اختاپوس اینگونه بود. بیدار می‌‌شد، مسواک میزد، پیاده روی می‌کرد، در گروه موسیقی ترومپت میزد، ناهار میخورد، دوچرخه سواری میکرد، به مهمانی می‌رفت، و میخوابید. روز بعد بیدار می‌شد و دوباره همان کارها شروع می‌شد و روزهای باآرامشی را به این صورت پشت سر می‌گذاشت. یک روز، دو روز، ده روز ... بیست روز هرچه می‌گذشت سرعت گذشت روزها بیشتر می‌شد. بیشتر و بیشتر تا جایی که یک روز برید و از آن شهر بیرون زد.
در نگاه به روزهای زندگی به دو صورت میشود آن را نگاه کرد. دید خطی و نگاه ساعتوار. این اصطلاح ها را خودم  ایده گرفته ام و روی آنها گذاشته ام.
خیلی از ما روزهای زندگی را به گونه ای بسیار تکراری ای حفظیم. این نگاه همان نگاه ساعت وار است. آقای شعبانعلی خوب میگفت که کار جادوگران است که ساعت را دایره ساخته اند تا انسان ها را در این توهم ببرند که زمان گذشته تکرار خواهد شد. اگر قرار بوده ساعت 6 عصر کتاب بخوانم و نخواندم عیبی ندارد فردا همین ساعت می‌خوانم. نگاه ساعت وار این توهم را در ما ایجاد می‌کند که حالا که از خواب پاشده ایم "یک روز جدید" است. ما نو شده‌ایم. میتوانیم کارهای متفاوت با دیروز انجام بدهیم. دیروز گذشته و رفته و امروز را داریم زندگی میکنیم. یک جور نگاه قطعه قطعه به زندگی است. یک قطعه خواب یک قطعه بیداری و این ماجرا چندیدن ده هزار بار تگرار می‌شود تا یک روز ببینیم که موهایمان سفید و توانمان کم شده. حتی در آن موقع هم روز های گذشته را قطعه روزهایی میبینیم که گذشته و رفته اند.

زندگی خطی
اما در نگاه خطی به زندگی چطور است. اول این که این نگاه را به زندگی دوست دارم چون واقعی تر است. انگیزاننده تر است. یک فکت است. انعطاف پذیر است. مفید است و هر گاه بخواهیم قدرت تغییر در آن را خواهیم دید. در نگاه خطی باید نگاه شبانه روز را به کلی از ذهن بیرون کرد. فردی را دید که در یک نقطه به دنیا وارد می‌شود. و شروع به رشد و نمو میکند. این موجود گاهی نیاز به خواب دارد تا بدنش بتواند خودش را بازسازی کند و اطلاعاتش را در مغرش سازماندهی کند. پس در ساعاتی می‌خوابد. خواهشم این است که از نگاه شبانه روزی به کلی خارج شوید. تصور کنید شبیه این فیلم ها انسان در یک دنیای سراسر سفید و بدون هیچ چیز دیگری. فقط خود انسان در این دنیا وجود دارد و همه اشیا و هر چیز دیگری به کلی دیده نمی‌شود. در این دید ذره ذره بزرگ شدن انسان را می‌توان دید. میتوان حوادث گذشته را به راحتی به حال آن وصل کرد. و برای آینده برنامه ریزی کرد. در نگاه خطی به زندگی مان ما در هر لحظه از زندگی مان چیزی را کسب میکنیم و مهارتی می‌آموزیم که آن را در خود نگه می‌داریم. و میتوانیم تاثیر آن را بر ذره ذره سلول های خود به صورت پایدار ببینیم.
وقتی به زندگی به صورت خطی نگاه کنیم آنگاه میتوانیم ذره ذره‌ی زندگی و عمر خود را دریابیم و زندگی کنیم. زمان های گذشته را به عنوان بخشی از عمر خود و مسیر این خطی که طی کرده ایم می‌بینیم نه روزهایی که صرفا گذشته است. در زندگی ساعت وار عمر خود را به ده ها هزار قطعه تقسیم میکنیم. ولی در زندگی خطی یک تکه بیشتر نیست. خودمان هستیم و عبور از روی این خط زندگی. فکر میکنم کسانی که نگاهشان به صورت خطی به زندگی باشد در آخر رضایت بیشتری نیز از آن داشته باشند. دکتر هلاکویی در جایی می‌گفت: هر کس فردا را مانند امروز ببیند در زندگی اش به احتمال بیشتر موفق خواهد بود. ما باید سختی های فردا را مانند سختی های امروز ببینیم نه یک تصور تخیلی و دور از واقعیت. بدانیم که سختی ای که الان داریم می‌کشیم فردا هم دقیقا به همین شکل و با همین عمق خواهد بود. وقتی چنین دیدی به زندگی داشته باشیم سعی میکنیم سختی های امروز را بیشتر کنیم تا آسایش فردا بیشتر شود.
مثل اختاپوسِ کارتونه باب اسفنجی اگر ذره ذره گذر زمان را حس نکنیم. اگر احساس نکنیم که چیزی به جلو حرکت کرده... مثل عمر ما، مهارت های ما، تعداد دوستان ما، شیوه فکر کردن ما. اگر گذشت صد ها روز در زندگی را ساکن و ایستا ببینیم، احتمالا یک روز خواهیم برید یا شاید هم نخ عمر ماست که بریده خواهد شد.

پی نوشت: این حرفها حاصل گردش در پارک است. گاهی وقت ها به افکارم اجازه میدهم جریان پیدا کنند. افکاری که حاصل مطالعات چندین روز گذشته است. جالب است که افکار خودشان راه خودشان را پیدا می‌کنند و فقط سعی می‌کنم به آن ها نظارت کنم. حس خوبی دارد وقتی فکرت را باز بگذاری و مانعش نشوی تا دست به اکتشافات جدید بزنند. فقط نباید نسبت به هیچ فکری ارزیابی ارزشی کرد. و فقط باید مشاهده گر بود. حسی شبیه خلصه است. خودآگاه را کنار میگذاریم و به قشر پیشانی مغز استراحت می‌دهیم. واقعا ناخودآگاه انسان جای شگفت آوری است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

زندگی یک فرصت فوق‌العاده

آیا زندگی یک فرصت عالی است؟
یک اتفاق عادی است؟
یک پیش آمد است و هدفی در آن نیست؟
یا سراسر جریانی هدفدار و بامعنی است؟
تکراری است؟
یا هر لحظه اش تجربه ای نو و جدید؟
جالب است؟
خاص است؟
مات و مبهم است؟
شاید کاملا واضح و شفاف است؟
دروغ است؟
راستی و درستی است؟ یا نیرنگ و پلیدی؟
اینها نگاه های ما به زندگی است. نمیدانم چکار کنیم تا این نگاه ها را داشته باشیم. نمیدانم چکاری انجام دهیم تا از دست بعضی از این نگاه ها خلاص شویم.
اما یک چیز را خوب می‌دانم. زمانی که یکی از این دیدها را پذیرفتیم. دنیا تمام تلاشش را میکند تا آن را به ما ثابت کند. و مغز ما تمام تلاشش را میکند تا آنگونه دنیا را ببیند و شواهدش را بیابد.
وقتی زندگی را فرصتی فوق العاده میبینم، هر چیزی برایم فوق‌العاده است. اینکه ساعت ها در خانه هستم و نمیتوانم بیرون بروم و باید پایان نامه‌ام را تمام کنم هم فوق العاده می‌شود. نه اینکه فوق العاده باشد. این خصلت زندگی است که وقتی چیزی را بپذیری خود آگاه یا ناخودآگاه برای اثبات آن تلاش میکنی. یک جورهایی روی خودت را زمین نمی‌اندازی.
بیاییم دوباره عینکمان را تمیز کنیم و ببینیم که زندگی را چگونه می‌بینیم. یادمان نرود به مرور زمان نگاهمان به رنگ عینک درمی‌آید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه