جایی برای مرور زندگی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انگیزه» ثبت شده است

«می‌پرسیم» چون «نیاز» داریم

توی تمرین کلماتی که قبلا دربارش توضح داده بودم و به طور خلاصه در هر روز 5 کلمه رو مرور میکنم و در موردش میخونم و جاهای مختلف سر می‌زنم تا ببینم در موردش چی گفتن به یک ارتباط جالب رسیدم. ارتباطی که قبلا برام قابل درک نبود و حتی بهش فکر هم نمی‌کردم. ارتباطی بین نیاز و سوال.

در تعریف نیاز فهمیدم که نیاز یک احتیاج و آن هم از نوع اساسی است. واژه «اساسی» تو این تعریف اهمیت بالایی داره چرا که این احتیاج اساسی یا همان نیاز اگر برآورده نشود در ما ایجاد حس بد می‌کند و از آن طرف حرکت برای رفع نیاز به ما حال خوب می‌بخشد و مفهوم انگیزه در همین حرکت است که معنی پیدا می‌کند. تفاوت آن را با خواسته و تقاضا هم فهمیدم. متوجه شدم خواسته چیزی است که بر پایه نیاز شکل می‌گیرد و سریع ایجاد می‌شود و همانطور سریع هم ناپدیدی می‌شود. مثال خوب آن نیاز به آب است که در غالب یک خواسته مثلا نوشابه یا آبمیوه یا دوغ خودش را نشان می‌دهد. مثال‌های روانشناختی را خودتان در زندگی می‌بینید و چون به مثال هایم مطمئن نیستم آنها را نمی‌آورم ولی می‌توانید نیاز به دیده شدن، قدرت، استقلال و ... را و شکلی که خودشان را با نمایش می‌دهند را تصور کنید. در مرحله بعد تفاوت آن با تقاضا را فهمیدم که عبارتست از اینکه در تقاضا مفهومی به نام میل و تمایل وجود دارد.

اما در مورد سوال داشتن به این بیت معروف مولانا رسیدم که می‌فرمایند «آب کم جو تشنگی آور بدست - تا بجوشد آبت از بالا و پست» به تعبیر زیبای آقای محمود معظمی منظور از تشنگی داشتن سوال است و منظور از آب پاسخ. و در نتیجه توضیح می‌دهند که ما در ابری از پاسخ ها قرار داریم. پاسخ‌ها همه در اطراف ما وجود دارند و لازم نیست برای رسیدن به آنها زحمت و سختی فراوانی بکشیم بلکه بالعکس کاری که باید کنیم داشتن سوال است. هر چه سوالات بهتری داشته باشیم پاسخ های بهتری میابیم.

سوالات خوب ویژگی هایی دارند که اینجا علی الحساب می‌دانم دو ویژگی تحدید و تدقیق بودن سوال اهمیت دارد. تحدید یعنی اینکه بتوانیم به دور موضوعِ سوال، قشری ذهنی ایحاد کنیم که آن را از دیگر بخش ها جدا کند و تدقیق به معنای هرچه ریز تر و دقیق تر بودن.

اما ارتباط سوال با نیاز چیست. اگر سوال را اینطور تعریف کنم که «سوال تلاشی است برای فهمیدن و شناخت یک چیز و پی بردن به اطلاعاتی در مورد آن» چطور می‌شود آن را با نیاز که همان یک احتیاج اساسی است مرتبط دانست. چیزی که می‌دونم اینه که سوالات ما در حول و حوش نیازهای ما ایجاد می‌شود. اگر به چیزی نیازی نداشته باشیم در مورد آن سوالی نمی‌پرسیم یا کمتر سوال می‌پرسیم. آیا لازم است بپرسم که چگالی خاک در کره مریخ چقدر است؟ آیا به پاسخ این سوال نیاز دارم که آیا موجوداتی که در گودال ماریانا زندگی می‌کنند می‌توانند همبرگر بخورند و آن را هزم کنند؟! یا اینکه تاثیر فشار هوا بر ضربان قلب چیست؟ اینها سوالاتی هستند که من به هیچ عنوان علاقه ای به دانستنشان ندارم. اما هستند کسانی که چنین سوالاتی داشته باشند. اگر به آنها نگاه کنیم می‌فهمیم هر چه به این سوالات عمیقتر نگاه کنیم تلاشی برای ارضای یک نیاز در پس آن خوابیده است. چرا که اگر چنین نباشد پرسیدن چنین سوالی بی معنا و مفهوم خواهد بود. می‌پرسم و پاسخی پیدا می‌کنم و بعد به هیچ کجای کار و زندگی ام نمی‌آید.

پس سوالات ما بر اساس نیازهای ما شکل می‌گیرند. بنظرم این گزاره که احتمالا درست است. با فرض بر درست بودن اون ما می‌تونیم بی علاقگی به بعضی موضوعات رو توضیح بدیم. اگر دوست نداریم بخاطر اینه که نیازی بهش احساس نکردیم. و تا وقتی نیاز به چیزی رو احساس نکنیم نمی‌تونیم مشتاقانه به سمتش بریم. ما با ایجاد این نیاز خودمون رو مجاب می‌کنیم سوالات بیشتری در مورد یک موضوع بپرسیم. سوالاتی که اغلبشون هم در درون خودمون هستند و از خودمون راجع به موضوعی می‌پرسیم.

و این ارتباط باز هم این رو توضیح میده که چرا بعضی وقتا دوره های زیادی رو می‌گذرونیم، فایلهای آموزشی زیادی رو گوش می‌دیم اما چیزی که بعد از مدتی برامون میمونه یه گوتهی کاغذیه یا اطلاعاتی سازمان نیافته و پراکنده و ناقص حول یک موضوع که به هیچ کاریمون نمیاد.

دکتر هلاگویی چقدر خوب می‌گفت که ما آدمها بر اساس نیازمون تعریف می‌شیم. نیاز ماست که معرف واقعی ماست. دسته بندی گلاسر هم از نیازها همیشه برام جالب بوده. ایشون نیازهای انسان ها رو به صورت خیلی ساده در پنج دسته نیاز به قدرت، عشق، آزادی، سرگرمی و بقا تقسیم می‌کنند.

شاید راه خوشبخت شدن هم این باشه که به جای اینکه روی پیدا کردن پاسخ متمرکز باشیم بخشی از وقتمون رو هم صرف به دست آوردن تشنگی کنیم. فکر می‌کنم فایده های بسیار بیشتری برای ما و حس رضایت از زندگیمون داشته باشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

انبساط و انقباظ زمان

تا بحال شده مقدار معینی زمان به صورتی عجیب برایتان بسیار زود بگذرد. یا برعکسش چطور؟ اینکه مقدار مشخصی وقت روی کاری بگذارید و وقتی سرتان را بلند می‌کنید و ساعت را نگاه می‌کنید از این که چقدر زمان کم گذشته متعجب شوید.

من هردو اینها را تجربه کرده ام. وقتی سراغ کاری که دوست دارم می‌روم که کمی هم چالش بر انگیز است زمان برای من کش می‌آید. زمان آهسته اما لذت بخش می‌گذرد. پر است از حس حرکت و تازه شدن. حس مفید بودن و موثر بودن. حس خوب پروداکتیو بودن. من عاشق این زمان ها هستم. از خصوصیات این زمان ها این است که هوشیارم. ذهنم در حد قابل قبولی فعال است و در بهترین شرایط برای مطالعه و یادگیری و هر کار دیگری است. چیزها در ذهن راحت تر به هم مرتبط می‌شوند. تا لایه های عمیق تری از یک مسئله می‌توانم بررسی کنم و حسی از اینکه کنترل توجه و فعالیت های مغزم در دست خودم است. حس فوق العاده ای است.

اما در مقابلش جمع شدگی زمان را وقتی احساس می‌کنم که کاری برای انجام دادن ندارم و خودم را فقط سرگرم می‌کنم. نه چالشی و نه مسئله قابل توجهی وجود ندارد. کاری برای انجام دادن به آن شکل وجود ندارد یا اگر هست از انجام دادن آن دوری می‌کنم. این زمانها به سرعت برق و باد می‌گذرد. کافی است سر در این کارها فرو کنم، وقتی که به خودم می‌آیم شب شده و چند ساعتی که کم هم نیست گذشته.

این به خودی خود دو سبک زندگی است. دو نوع زندگی کاملا متفاوت. بعضی افراد را می‌بینیم که بیشتر وقت خود را در مود اول هستند و بعضی‌های دیگر در مود دوم. و چقدر بد است این که بگویم کلا با مود اول غریبه اند.

من شاید تا سال پیش فکر می‌کردم که چقدر در مود اول بودن سخت و انرژی بر است. چقدر آدم باید به خودش برای رسیدن به آن فشار بیاورد. اما حالا بهتر میفهمم که آدم های دسته اول نه فشاری را حس می‌کنند و نه انرژی زیادی را از دست می‌دهند . آنها به معنای واقعی خودشان ژنراتور انرژی خود هستند. من حالا دارم تلاش می‌کنم بیشتر وقتم را در روز در مود اول بگذرانم. البته که وقتی هم از آن خارج می‌شوم تا به خودم بیایم دیگر شب شده و میگم فردا بهتر انجامش می‌دم :))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

ما بر اساس نیازمان تعریف می‌شویم

دکتر هلاکویی در جایی می‌گفت: «انسان ها بر اساس نیازشان است که تعریف می‌شوند»
فهمیدن این جمله برای من کمی سخت بود. از نیازها همان سلسله مراتب نیازهای فروید در ذهنم بود که ابتدایی ترینش نیازهای جسمی و امنیت و آخرینشون نیاز به خودشکوفایی بود. همین و بس.
گفته بودم که یکی دو هفته قبل رو صرف مطالعه در مورد هدفگذاری و معنا در زندگی کرده بودم. در جایی از این سیر مدام به ویدئوهای هدفگذاری سایت مکتبخونه رسیدم. این ویدوئو ها مبحث نیازها رو دوباره باز کرد و این‌بار نه از فروید بلکه در ادبیات و دنیای آقای ویلیام گلاسر به این موضوع می‌پرداخت.
آقای گلاسر رو با نظریه انتخاب می‌شناسیم.
آقای گلاسر نیازهای انسان رو به پنج دسته تقسیم می‌کنند. نیاز به قدرت، آزادی، بقا، تفریح و عشق.
تمام کارهایی که ما در زندگی می‌کنیم برای ارضای این نیازهای ماست. اگر این نیاز ها بهشون خوراک نرسه چه اتفاقی می‌افته؟ چواب ساده است. حال ما بد خواهد بود.
با یک تست ساده 25 سوالی میشه فهمید نیازهای ما در هر کدوم از این 5 نیاز چه مقدار هست. می‌فهمیم کدوم نیاز ما نیاز غالب ما هست. این تست و دونستن میزان این نیازها بخشی از مجهولاتی که نسبت به خودمون داریم رو برای ما روشن می‌کنه.
ماشینی قدرتمندی رو تصور کنین که برای حرکت به سوخت نیاز داره. حالا این تست 25 سوالی مثل یه نقشه نشون می‌ده که کجاها سوخت قرار داره. تنها کاری که باید کنیم حرکت به سمت سوخت و ریختن اون توی باک خودمونه.
ما گاهی از انگیزاننده اشتباهی برای کارهامون استفاده می‌کنیم. هیچ ماشینی با سوخت گازوئیل قدمی جلو نمی‌ره مگر اینگه یک نفر از پشت اون رو حل بده! من اگر نیاز به قدرتم بالا هست برای انجام هر کاری اگر بخوام با انرژی و انگیزه به کارم برسم نیاز دارم تا اون کار نیاز به قدرتم رو ارضا کنه. حرف از خوب و بد نیست. حرف از یک چیز طبیعیه. با دونستن نیازهامون یادمی‌گیریم چی هست که به من انرژی و انگیزه چه بسا انفجاری برای حرکت می‌ده. اون موقع حتی یه مسواک زدن، باشگاه رفتن، ارائه کلاسی، درس خواندن برای کنکور هم می‌تونه باعث ارضای نیازمون بشه و ما رو به پیش ببره.
بذارید با یک مثال حرفام رو به آخر برسونم. فرض کنین نیاز به عشق و دوستی در شما نیاز غالب و بالایی باشه.
اون موقع جای اینکه پیاده روی برید و به زور خودتون رو راضی کنین که سالمتر می‌شید. می‌گید با دوستم میرم پیاده روی و باهم در مورد ... حرف میزنیم. بعد از گفتن جمله دوم قطعا حال بهتر و انگیزه بیشتری برای رفتن خواهید داشت.
باور کنین اگه در انجام کاری احساس فشار می‌کنیم. این خودمونیم که رفتیم پشت خودمون و داریم فشار و زور هل دادن خودمون رو تحمل می‌کنیم. جای اون، بگردیم دنبال سوئیچ و مدام باکمون رو پر کنیم و مدام تخت‌گاز بریم.
حال اینکه تعریف ما بر اساس نیازهای ماست رو راحت تر میشه فهمید.

پی نوشت: حرفها ساده بود اما به همون اندازه واقعی، کاربردی و مهم هم بود.
پی نوشت دو: قبلا هم دیدن این ویدئوی مکتبخونه رو توصیه کرده بودم، تکرار یک توصیه مهم هیچوقت تکراری نیست بلکه نشونه اهمیتشه! پس باز هم توصیه می‌کنم این ویدئوها رو ببینید +
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

تهی از انگیزه

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با روزهای قبل کمی فرق داشت. امروز در حالتی از خواب بیدار شدم که هیچ انگیزه ای برای تکان خودن از جایم نداشتم. نمیدانستم چکار کنم. این حالم را خوب درک می‌کردم اما خب کاری بذهنم نمیرسید که برای خودم انجام دهم. سرم را آرام بر روی بالشت گذاشتم و یک ساعت و نیم بعد دوباره چشمانم را باز کردم.

این تجربه ی عمیق خالی بودن از شور و شوق برایم آشناست. چیزی است که هرچه درونش بگردی ذره ای عشق به زندگی را نخواهی یافت.
فکر که میکنم انگار نسبت به این حالت نیز عایق شده ام و دیگر تاثیر چندانی بر من نمیگذارد.
بیدار شدم و کارهای هرروزم را کردم و آماده شدم که برای شرکت در دفاع یکی از دوستان ترم بالایی به دانشگاه بروم. در راه مایند مپ یکی از کتاب هایی که به تازگی خوانده بودم را تا جایی که فرصت داشتم درآوردم، این کار برایم جالب بود.
نفهمیدم تا مسیر دانشگاه چطور رفتم. دفاع بود. دوستان را دیدم و بعدش هم برگشتم.
میگویند اگر هدف داشته باشی اینطوری نمیشوی. میگویم ای کاش مشکل فقط هدف باشد.
حس میکنم نازک نارنجی شده ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه