جایی برای مرور زندگی

۱۰۰ مطلب با موضوع «روزنوشته ها» ثبت شده است

سوزان کین و سه راه برای شناخت علاقه

الان توی این برهه از زندگی یعنی تو فاصله 20 تا 30 سالگی خیلی از ماها ممکنه هنوز درگیر این مسئله باشیم که قراره چکار کنیم و چه کاری رو برای این دنیا انجام بدیمو نقشمون توی این دنیا چی بوده و برای آینده به چه مسیری میخوایم بریم. اینها قطعا سوالاتی هست که مهمه و براش باید وقت گذاشت و خب من هم دقیقا در 24 سالگی تو همین مقطع از زندگیم هستم.

ما قراره تصمیماتی بگیریم و احتمالا بعدش با اون تصمیم کل زندگی رو بگذرونیم. علائق رو میتونیم به دو دسته تقسیم کنیم. یکی علائق القایی از جامعه و یکی هم چیزی هست که در درون ما وجود داره. علائق جامعه همون هایی هستند که توی هر دوره مد میشن. زمانی بود که عمران رشته ای بود که خواهان زیادی داشت. به قول دوستان رشته هاتی بود! همین که عمران میخوندی خودبخود یه پرستیژ جذاب رو بخودت میگرفتی. بعد از مدتی این چرخ میچرخه و رشته های دیگه ای به این درجه میرسند. زمانی دندون پزشکی بود. یه زمانی آی‌تی شد. یه دوره ای داروسازی و بعد mba و این چرخ همینطور میچرخه.

این مد شدنه بعضی موضوعات آدمهای سردرگم رو به طرف خودش میکشید (نه که ما اصلا سر در گم نیستیم!) و تقاضا براش بیشتر میشد و بطبع باز هم به پرستیژ رشته اضافه میشد. گروه دیگه علائق ما اونهایی هست که واقعا در درون ما قرار داره. چیزی هست که میتونیم ساعت ها براش وقت بگذاریم و خسته نشیم. چیزی که مارو میتونه عمیقا راضی کنه. همون چیزی که باعث شد محمد اصفهانی پزشکی رو رها کنه و سراغ موسیقی بره.

میخوام راهی رو معرفی کنم که سوزان کین تو کتابش «سکوت» معرفی می‌کنه. ایشون برمی‌گرده میگه که برای پیدا کردن چیزی که از درون مارو خوشحال میکنه، یا کاری که ممکنه عاشقش باشیم و خودمون ندونیم سه تا کار میتونیم انجام بدیم:

راه اول اینه که برگردیم به دوران کودکیمون و به یاد بیاریم که دوست داشتیم چکاره بشیم. به قول سوزان کین امکانش زیاده که اون خواسته ها حالت غیر واقعی داشته باشه اما درون اون خواسته ها انگیزه هایی پنهان شده که باید کشفشون کنیم.

راه دوم اینه که ببینیم الان به انجام چه کارهایی تمایل داریم. معمولا وقتی در حال انجام چه کاری هستیم حال بهتری داریم. و دقت کنیم که چه چیزی این حس خوب رو به ما میده

و راه سوم این که به بیرون از خودمون و آدمهای اطرافمون دقت کنیم که بیشتر از همه به کی رشک میورزیم و به کی غبطه میخوریم. درسته که حسادت حس زشتیه اما راستش رو به ما میگه و حقیقتی رو نشون میده. ما اگه آشنایی رو میبینیم و کاری رو که انجام میده رو تحسین میکنیم و فکر میکنیم که چقدر بزرگواریم این صرفا به این خاطره که علاقه ای به کاری که اون میکنه نداریم، همین! وگرنه اگه واقعا اون کار رو دوست داشتیم میگفتیم ای کاش میشد جای اون باشیم حتما خیلی خوشبخته!!

اینا به ما کمک میکنه بی شک. نمیدونم اما شاید تو این مرحله لازمه کلاهمون رو قاضی کنیم. ممکنه در ظاهر به چیزی برسیم که از لحاظ مالی ما رو راضی نکنه. اما چیزی که هست اینه که خوشبخت ترین آدمها کسانی هستند که از کاری که دوست دارند و علاقشونه پول هم درمیارن. انقدر موارد خنده دار دیدم که میتونم بگم به هر چیزی میشه فکر کرد. سایت طرفداری اول برای آدمایی راه اندازی شد که تو کل دنیا پخش بودن و روی اون خبر ورزشی میگذاشتن و بعد به سود مالی رسیدند. تصور کنین عاشق آرسنال باشی و صفحه مخصوص آرسنال رو توی این سایت تامین کنی، تو کارت خبره باشی و بعد پول خوبی هم دربیاری! مثال‌هاش زیاده. یا اینفلوئسرای کاردرست یوتیوب که شرکتای بزرگ حاضرن محصول چند هزار دلاری رو با مقداری پول به اون اینفلوئنسر بدن تا تو برنامش معرفی کنه.

من کلی به دوران بچگیم فکر کردم و به چیزی نرسیدم :)) و بیشتر باید وقت بگذارم اما خب اینهارو نوشتم تا شاید به شما هم ایده ای بده. بازهم از کتابایی که برام جالبه خواهم گفت.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

به دختری که در اتوبوس دیدی سلام کن

قبل از این که این نوشته رو بخونید. باید بگم که پر از تجربیات شخصیه که قطعا حسی رو در شما برنخواهد انگیخت. و پر است از اسم آدمهایی که نمی‌شناسید. میتونید از این نوشته بگذرید تا سردرگم نام ها و افراد نشید. ولی اگر دوست داشتید بخونید باز هم پیشنهاد میکنم بیشتر بخش اول رو بخونید.

امروز نشستم و فیلم بازگشت به آینده ساخته سال 1985 رو دیدم. سالش رو ازونجا خوب یادمه چون بارها توی فیلم به حد اعلایی آدم رو حرص میدادن که بتونن برگردن به 1985. این فیلم داستان پسریه به اسم مارتی که یه دوست دانشمند داره که دکتر صداش میکنه. این پسر بر اثر به اتفاق با دستگاهی که این دکتر اختراع کرده برمی‌گرده به آمریکای 1955. جای قشنگ این فیلم همین قسمت بود که تونستم تصویری از آمریکای 65 سال پیش رو تو ذهنم مجسم کنم. زمانی که تلویزیون فقط تو خونه های افراد پولدار وجود داشت. و چیزای جالب دیگه. زمانی که موسیقی راک اند رول وجود نداشت. و با پنج سنت میشد یه قهوه خورد.

نمیخوام بیشتر از این داستان ماجرا رو لو بدم و میخوام راجع به مفهوم جالبی که توی فیلم بود بنویسم. اینکه تصمیم های ما چقدر میتونه روی آینده ما تصمیم بگذاره.

ما گاهی بر اثر اتفاقات و رویدادهای زندگیمون ناگهان تصمیمهایی میگیریم. تصمیم میگیریم روشمون رو عوض کنیم. جایی از زندگی تصمیم میگریم راه دیگه ای رو بریم. یا تصمیم میگریم دانشگاه رو رها کنیم. با دختری که توی اتوبوس با اون هم مسیریم حرف می‌زنیم و آشنا میشیم (مثل ماجرای آشنایی سیمین دانشور و جلال آل احمد)، تصمیم می‌گیریم که ایمیل یا پیامی رو پاسخ بدیم که مسیر کاری مارو بعدها شکل میده، تصمیم میگریم تا به یه آگهی که به صورت تصادفی هم دیدم زنگ بزنیم، تصمیم میگیریم دل رو به دریا بزنیم و بریم باشگاه، تصمیم میگریم با حرف کسی جستجویی رو در گوگل انجام بدیم و با سایتی یا کسی آشنا بشیم (ماجرای آشنایی من با شعبانعلی، کلانتری، کیان، فواد، آقای داداشی ،یاور مشیرفر و خیلی‌های دیگه).

یکی از تصمیم های اثر گذار من توی ترم 5 کارشناسی گرفته شد. خانم محدثه اسماعیلی اومد جلوی کلاس و از کسی به نام سیروس داودزاده گفت و کارهایی که انجام داده. شخصی که بعدا یکی از تاثیر گذارترین آدمها روی زندگی من شد. شاید بعدا در موردشون گفتم اما حالا میخوام از همه اون آدمهایی بگم که یه تصمیم با اکراه در سر کلاس چقدر مسیر زندگیم رو عوض کرد. سر کلاس بودم و زندگیم رو مثل روزهای قبل بین کلاس و دانشگاه می‌گذروندم. علاقه زیادی به این تجربه جدید نداشتم اما با اصرار و تعریفهای خانم اسماعیلی بود که منم قبول کردم تا برای کارورزی و یادگرفتن کار به کلاس های ایشون برم.

برای اولین بار بود که توی اون کلاسها با محیط کار کتابخونه آشنا شدم. کارهای فهرست نویسی بهمون یاد دادن، طراحی و جابجایی رو برامون توضیح دادن، از دیجیتال سازی گفتن و بعد آقای داودزاده پامون به کار واقعی باز کرد. اولین بار خشونت محیط کار و جدیت کاری رو اونجا مثل پتک روی سرم فرود اومد. منی که قبلا تجربه کار به اونشکل رو نداشتم برام اون جور محیط کار خیلی متفاوت بود و این فضای متفاوت باعث رشد بعضی مهارت ها در ما شد.

توی اون محیط آموزش و کار بود که دوستانی عزیزتر از جان رو پیدا کردم و باهاشون آشنا شدم. با حسین حسنزاده و هومن کوچکی و میلاد روشنی و کیوان سوئیزی و احمد میرزایی و میلاد تنهایی و یحیی حجتی زاده و حافظ مقدسی آشنا شدم. با خانم‌های بینظیری مثل طاهری، رضایی عشاقی، احمدی پور، بیرجند، خیرآبادی، رضایی، حجازی، عبدالله‌وند، عبدالمجید، حسینپور و قدمی آشنا شدم. دوستانی که آشنایی با اونها برام افتخار بود.

یک تصمیم کوچک و با اکراه و کمی ترس موجب آشنایی من با این همه آدمهای دوست داشتنی شد. می‌شد قبول نکنم. و حالا معلوم نبود چجور آدمی بودم. این تصمیمات ساده بود که الان مارو ساخته و اگر فکر کنم این تصمیم‌ها در آینده نخواهند بود یا حتی امروز، کور بودن و ندیدن خودم رونشون می‌ده. چقدر ازین تصمیم‌ها توی زندگی بوده که حالا دارم بهش فکر می‌کنم وجود داشته و ندیدم.

فکر می‌کنم وقتشه که بشینم و دوباره فایلهای کانال «فقط برای 30 روز» تلگرام شعبانعلی رو درباره روند و رویدادهای زندگی گوش بدم.

حالا که این بحث باز شد چقدر تصمیمات کوچیک و بزرگ دیگه اینچنینی به ذهنم اومد. لازمه بعد این نوشته بشینم و بهشون فکر کنم!

پی‌نوشت: از عنوان این نوشته خیلی خوشم میاد. در مورد آشنایی سیمین دانشور و جلال آل‌احمد نمیدونم میدونید یا نه. آشنایی‌شون در یک اتوبوس در مسیر بازگشت از اصفهان بود و هر دو توی کل مسیر راجع به نویسنده‌ها و و نویسندگی حرف زدن. روز بعد آل احمد دم در خونه ی دانشور میرن و میخوان که باهاشون حرف بزنن و ... این یه نمونه از همین رویدادها و تصمیمات زندگیه. فکر میکنم موضوع رو برسونه. البته جنبه هم مهمه چشمک

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

میم یا meme چیست؟

میم‌ها فراگیر هستند و دنیا با وجود اونها جای قشنگتریه. میم‌ها تصاویری حاوی پیامهایی هستند که به سرعت و بدون فکر زیاد قابل فهمند. یک تصویر ساده و معمولا بی کیفیت و یک جمله یا یک کلمه بر روی آن و یک پیام مشخص. این چیزی است که یک میم باید داشته باشد.

ساختن میم‌ها به قدری سادست که هر کاربری با داشتن یک ایده و با کمک یک نرم افزار که برای گوشی هم وجود داره میتونه یکی بسازه. تفاوتش  با عکس نوشته در اینه که در میم پیام در ارتباط تصویر و عبارت روی اون منتقل میشود. اما داستان عکس نوشته متفاوته. عکس نوشته معمولا دارای عبارات فاضلانه ی طولانی است. از ما انتظار داره روی اون فکر کنیم. اما میم به سرعت یک جرقه پیامش را به ما میده و اغلب جنبه طنز داره.

شاید به همین خاطر باشه که اونو چیزی مثل ویروس میدونند که به سرعت پخش می‌شه. ایده‌های پشت اون سادست میبینیم، میخندیم و بعد اون رو برای دوستی یا آشنایی ارسال می‌کنیم. انصافا هم چیزهای جالبی هستند.

پاتریک فورسایت در جایی میگه که هزینه یک متن برای خوندن باید کم باشه. در جاهای دیگه از این هزینه بعنوان اصطکاک نام میبرند. این هزینه یا اصطکاک میزان انرژی ای هست که باید برای فهمیدن یک مطلب صرف بشه. وقتی بالا باشه مخاطب به زحمت میوفته و اگه اصطحکاکی ایجاد نشه یعنی کلا پیامی نبوده که بخواد منتقل بشه و صرفا حرف خالی بوده. در میم ها این اصطحکاک به قدری ظریف و هوشمندانست که با دیدنش و حلش در ما یک حس پاداش ایجاد میکنه. شاید یکی از دلایل دیگه همه گیر شدن این پدیده هم همین جایزه های دوپامینی کوچک باشه.

اینها رو گفتم تا بگم یکی از سرگرمی‌های دوست داشتنی تماشای میم ها و کمیک هاست. مخصوصا کمیک های loading Arist.  اگر وقت داشتید یه سر به سایتش بزنید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

خلاقیت به سبک ادوارد دبونو

چیزی به اتمام کتاب شش کلاه تفکر باقی نمونده و تا حالا 5 کلاه رو خوندم و فردا آخرین بخش کتاب رو هم تموم می‌کنم. بعد از این یهفته که کتاب رو شروع کردم هنوزم تعجب و تحیر من از نویسنده این کتاب ادامه داره. امروز در چیزی که تحت عنوان کلاه سبز توضیح میداد مفهوم خلاقیت رو برام کمی چهارچوب بندی شد.

دبونو در زیر تفکر با کلاه سبز به توضیح خلاقیت می‌پردازه و میگه که در مفهوم خلاقیت دو مفهوم «حرکت» و «انگیزش» اهمیت بالایی داره. احتمالا معنی ای که از این دو کلمه در ذهن داریم بسیار متفاوت از چیزی هست که دوبونو توضیح داده. انگیزش در ادبیات کلاه سبز عبارت است از یک ایده اولیه که مارو برمی‌انگیزه تا به تولید نظرات و طرح‌های نو و حتی عجب اقدام کنیم. مثلا شما که خواننده وبلاگ هستید یه مسئله رو توی زندگی خودتون رو در نظر بگیرید،حالا به این جمله دقت کنید: «وبلاگ همچون یک کمد وسیله است» به با خواندن این جمله که دبونو اون رو با عنوان انگیزش معرفی میکنی شروع کنید به تراوش ایده های مختلف. این ایده ها به صورت پیوسته در ذهنتون جریان پیدا میکنه و از ایده ای به ایده دیگری میپرید. دبونو این روند و جریان ایجاد شده رو «حرکت» نامگذاری میکنه.

در اینجا ما از چیزی که در ظاهر ارتباط خاصی با موضوعمون نداره شروع میکنیم به ایده پردازی و پیدا کردن راه‌های جدید.

در این مورد دبونو توضیحات زیادی داده و اصطلاحات ابداعی خودش رو هم به خوبی توضیح داده. ما با کمی تلاش برای فهم ادبیاتی که قصد معرفیش رو داره یک چهارچوب تر وتمیز از موضوع خلاقیت رو میتونیم در برای خودمون ایجاد کنیم.

بعد از خوندن این کتاب احتمالا خوندن کتاب «تفکر جانبی» از این نویسنده بهترین کار باشه. بهر حال هردوتا کتاب رو از کتابخونه گرفتم تا با دقت بخونم.

پی نوشت: تا حالا از 150 ص از این کتاب حدود 20 ص یادداشت برداشتم :))

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

خمیر دندان نانو، داستان یک سو استفاده

امروز هم میخواهم داستان دیگری از مترو سوار شدنم تعریف کنم. سوار مترو شده بودم که صدای فروشنده های مترو به واگن ما نزدیک شد. فروشنده که دستانش را مثل رخت آویز برای وسیله های مختلف کرده بود تبلیغات دهان به گوش خود را شروع کرد. مسواک، خمیر دندان نانو، خمیر دندان زغالی، هندزفری j5 و ...

من از نانو چیز زیادی نمی‌دانستم. از خمیردندان نانو هم همینطور. من به عنوان یک تحصیل کرده وقتی چیز زیادی نمیدانم احتمالا میتوان کمتر انتظار داشت که افراد کمسن‌تر و عامه مردم در این باره اطلاعات خوبی داشته باشد مگر اینکه بنا به علاقه اش دنبالش رفته باشد که احتمالش خیلی کم است که کسی انقدر وقت آزاد و حوصله برای چنین موضوعاتی داشته باشد.

از خودم می‌پرسم چرا بعضی کلماتی استفاده میشود که نه ما معنی آن را میفهمیم و نه فروشنده. خمیردندان نانو چه چیزی دارد که با دیگر خ دندان ها متفاوت است و این پسوند نانو به چه ویژگی های این خمیر دندان اشاره دارد؟ آیا واقعا اینن نانو به ویژگی خاصی اشاره دارند که مخصوص همین نوه خمیر دندان است؟ شاید درست باشد و شاید هم دروغی بیش نباشد.

بهتر که نگاه کنیم می‌بینیم که این اسمها و حرفهای قلنبه سلنبه سخت فهم روشهایی است برای بازی دادن ما، روشی است برای کسب اعتبار از چیزی دیگر. مثل اینکه به یک کودک بگویی از بین این اسباب بازیهایی که میبینی این یکی قدرت فراکنشپذیری دارد. بعد بگویی این بعنی قدرتش خیلی خفن است. این بچه همان حالتی دارد که ما بعد از مورد سواستفاده قرار گرفتنهایی به این شکل هستیم.

حرفم از خمیر دندان نیست و امیدوارم متوجه باشید که این را برای مثال گفتم. ما همیشه از جایی مورد بازی قرار میگیریم که اطلاعات کمتری داریم.

چند وقت پیش تبلیغ ظروف و قابلمه هایی را در شبکه چم دیدم که فکم از تعجب آویزان شد. نه خنده و نه تعجب بلکه بهت زده بودم از این حجم کارهای شاخدار. در این تبلیغ از بخشهایی از موزیک ویدئوی تیلور سویفت استفاده شده بود. خواننده ای که احتمالا میدانید به داشتن پاهای زیبا معروف است و حدس میزنم پول بیمه ای که برای بیمه کردن پاهای خودش پرداخت کرده برابر با کل سرمایه آن شرکت قابلمه سازی است. حال شما صحنه های متعددی را تصور کنید که رقصنده های موزیک ویدئو از روی قابلمه ها می‌پرند. حتی نمیشود به این کار خندید! :)) بهتر که نگاه کنیم این تبلیغات را برای منه جوان امروزی نساخته اند. آن را در درجه اول برای کسانی ساخته ند که اطلاعات کمی در این رابطه دارند و بعد هم برای مشتریهای مورد نظرش.

در یک مثال دیگر این را تصور کنین که در تبلیغ یک شرکت خودرو سازی یکی از بازیگران بزرگ آمریکایی را بر روی تبلیغ چسبانده باشند که داخل ماشین نشسته و لبخند می‌زند.

این تصاویر برای من یک افتضاح بیشتر نیست اما برای عده ای دیگر یک تبلیغ تاثیر گذار و جالب.

در دنیای تبلیغات استفاده از اعتبار افراد و ... برای تبلیغ خود امری بدیهی است. اما هیچوقت نباید اجازه بدهیم که نا آگاهی ما ابزاری باشد برای دیگران تا از آن برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کنند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه