جایی برای مرور زندگی

۱۰۰ مطلب با موضوع «روزنوشته ها» ثبت شده است

دور دنیا با پادکست

قبلا نرم افزار کست باکس معرفی شد که توش میتونستیم از بین میلیون ها فایل صوتی یا به عبارتی پادکست به جستجو بپردازیم و بنا به علائقمون گوش بدیم. پادکست بی پلاس رو هم معرفی کردم. حالا میخوام یکی دیگه از برنامه هایی که توش گوش میدم رو معرفی کنم. پادکست دور دنیا با شهاب چراغی.

«اسمم شهاب چراغیه و کارم خاطره ساختنه» این جمله ای که اول هر کدوم از پادکست های ایشون میشنویم. آقای چراغی توی این پادکست ها از سفرهاشون به گوشه و کنار دنیا میگن و مارو با خودشون همراه میکنند. چند نفر اینجوری آدم باحال میشناسید که بتونن همچین کاری کنن و بعد هم بقیه رو در خاطره هاشون شریک کنند. خودم به شخصه الان ندید عاشق مکزیک شدم :) و اگه بطلبه یکی از جاهاییه که خیلی دوست دارم ببینم.

پرو، مکزیک، زیمبابوه و ... به اینها سفر کردند برای ما هم از جاها و چیزهایی که دیدن گفتن. کارشون بنظرم خیلی قشنگه.

اگه این نرم افزار رو نصب کردید میتونید با جستجوی اسمشون اون برنامه رو پیدا کنید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

روندها در زندگی

روندها توی زندگیمون ازون موضوعات مهمیه که باید بهش فکر کنیم. باید رو نه همینطوری بلکه برای تاکید بیشتر بر اهمیت این موضوع میگم. مهم این کلمه نیست مهم معنی و اون چیزیه که پشت این کلمست. روندها شوخی نیستند و وقتی بیشتر توضیح دادم میفهمید چرا. روند با میخ های جدا نشدنی ای به زندگی ما وصلن. ماییم که روند ها رو میسازیم و روش تاثیر میگذاریم.

اگر بخوام این مفهوم رو با رسم شکل نشون بدم، شکلی که میکشم شکل یه گوله برفی کوچیکه، خیلی کوچیک، که در شیبی ملایم، خیلی ملایم و با سرعتی خیلی کم در حال حرکته.

نوشتن راجع به این موضوع ازینجا به فکرم رسید که یکی از اقوام معده درد داشت. بعدا با خودم فکر کردم که این معده درد خلق الساعه نیست. روند آسیب به معده از خیلی وقت پیش، شاید از یک سال شاید پنج سال و شایدم از ده سال پیش شروع شده. ما آدمها تقصیری هم نداریم. تصور کنین وقتی داریم به گوله برفی نگاه میکنیم به قدری آروم حرکت میکنه که حتی متوجه بودنش هم نمیشیم. فقط وقتی به بودنش حساس میشیم که اون گوله برفی به اندازه خونه رسیده و سر راهش خونمون رو با خاک یکسان میکنه.

توی کتاب علوم اون مثال قورباغه رو یادتون هست که وقتی آب کم کم در حال گرم شدن بود گرم شدن رو احساس نمیکرد تنها وقتی متوجه اون شده بود که کار از کار گذشته بود و فلج شده بود.

آشنایی با روندهایی که توی زندگیمون حرکتی پنهانی دارن میتونن آینده رو برای ما بهتر کنند. بعضی روند ها برای ما خوب هستند، مثلا روند حرفه ای شدن، روند خودشناسی، روند بلوغ رفتاری، و بعضی ها هم نه، روند بیماری سرطان، روند خراب کردن آینده، روند بالا رفتن چربی خون. این روند ها تا زمانی که چیزی رو سر راهشون خراب نکند متوجهشون نمیشیم.

امروز که داشتم قسمت ششم از پادکست بی پلاس رو گوش میدادم، در معرفی کتاب قوی سیاه نسیم طالب از یکی از خطاهای شناختی آدمها میگفت. خطای در  پیشبینی آینده بر اساس گذشته. کسایی که توی ساختمون تجارت جهانی بودن تو تاریخ 10 سپتامبر از اتفاقی که فردا قرار بود بیفته خبر نداشتن. پیشبینی اونها آینده خوب بود. چه برنامه هایی که برای آینده نداشتند. احتمالا یکی از اون کارمندا میخواسته آخر هفته با همسرش برن خارج از شهر. اگه جهان روندهایی رو که منجر به این اتفاق شدند رو از قبل میدید میشد جلوی چنین اتفاقی گرفته بشه. اشتباه نکنید منظورم دستگیری اونها و لغو اون اعمال تروریستی نیست. احتمالا باید برگردیم به خیلی مدت قبل. به وقتی که اون کودک سردرگم که سالها بعد قرار بود بشه بن لادن رها نشه تا زیر دست افکار افراطی دینی بزرگ بشه. میبردنش مدرسه کمکش میکردند که دنیا رو جا بهتری برای زندگی کنه. البته که هزینه داره...

هزینش همون قدره که ما توی زندگی شخصیمون بابت ورزش کردن برای بدن سالمتر میدیم. یا با تغذیه سالمتر برای معده ای سالمتر. یا با پیدا کردن دوستانی که هدف دارند و تلاش بیشتر برای برای ساختن آینده خودمون... پرداخت این هزینه اجتناب ناپذیره. ولی ما میتونیم به این هزینه ها معنی بدیم و از معنی ای که بهشون دادیم لذت ببریم.

پی نوشت: آشنا شدن با مفهوم روند رو مدیون معلم بزرگ محمدرضا شعبانعلی هستم. امیدوارم هرجا هستند حالشون خوب باشه. ای کاش توی مدرسه اینها رو هم به ما یاد میدادن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

تصور، عمل، شروع

بزرگ تصور کنم؟

کوچک عمل کم؟

از همین حالا شروع کنم؟

یک زمانی نمیتوانستیم بزرگ تصور کنیم. دنیای کوچکمان به ما این اجازه را نمیداد. بزرگتر شدیم و دنیا را دیدیم و بسته به میزان خام بودنمان بزرگ و بزرگتر تصور کردیم. جایی سرمان به سنگ خورد و فهمیدم واقع بینی یعنی چه، قابل دستابی بودن یعنی چه.

خواستیم عمل کنیم. باید کامل عمل میکردیم، بدون اشتباه. اصلا چه معنی دارد تا زمانی که کاملا از کارمان مطمئن نشده ایم پا در راه بگذاریم. تازه اولین قدممان باید عظیم و با شکوه باشد، جوری که زبان تحسین همه را به همراه بیاورد. مدت ها گذشت و کاری نکردن و بی نتیجگی شد بلای جانمان و گفتیم هر چه باشد از جایی شروع باید کنیم، باشد صبر میکنیم و شروع میکنیم.

گفتیم این کاری است که باید در سر فرصت انجام شود. الان وقتش نیست. کلی مشغله ی فکری داریم. شاید دیر بفهمیم و شاد هم برای همیشه در این جهل مرکب بمانیم چرا که ندیدیم آنچه به آن مشغله میگفتم ناتوانی ما در مدیریت افکار و نظم دادن به آنها بود. گفتیم از فردا، شنبه، ماه دیگه، اول سال، بعد امتحان، بعد کنکور، بعد از دانشگاه، بعد از ازدواج، بعد از کار و ... و هچ وقت نرسید. وقتی هم که رسید دیگر آن انگیزه و روحیه و پشتوانه فکری و معنوی‌ای که داشتیم وجود نداشت.

اما بارها با خودم تکرار میکنم، شاید به خورد این مغز لعنتی برود. که بزرگ تصور کنم، که کوچک عمل کنم، که از همین جالا شروع کنم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد مقیسه

معمای بطری و چاقو

توی یکی از کتابهای ادوارد دبونو یه معمای جالب آورده شده. میگه که سه بطری و سه تا چاقو و یه لیوان پر آب رو بردارید و سعی کنیم چاقوهارو جوری روی بطریها بذارین که یه سطح صاف رو تشکیل بده. جوری که بشه اون لیوان آب رو روی اون قرار داد. اما شرط این کار اینه که اولا بطری ها به شکل مثلث متساوی الاضلاع روی زمین قرار دارن و اینکه فاصله ی هر بطری با بطری ضلع دیگه باید کمی بیشتر از اندازه چاقو باشه.

اگر حوصله داشتید حتما امتحانش کنین برای چندین دقیقه سرگرمتون میکنه جالبه.

جواب این مسئله یه همچیم چیزیه.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد مقیسه

انگشتر نخی

از حدود دوهفته پیش نخی رو به دستم بستم. یعنی دقیقتر بگم به انگشتم. یادمه دراز کشیده بودم و فکرش به سرم زد و سریع گشتم تا یه نخ پیدا کنم. نخی که نه اونقدر نازک و نه اونقدر زخیم باشه. چایی به فکرم نرسید که بتونم ازش نخ گیر بیارم. پرفکشنیسمم رو کنار گذاشتم و نخی رو از پشتی آویزون بود بریدم و به دستم بستم. نخی که بهم برای حدود دو هفته کمک کرد.

این اواخر انقدر پرش فکری دارم و افکارم بینظمه که واقعا همچین چیزی نیاز بود. اسمش رو گذاشته بودم نخه واقعیت. یعنی وقتی روی انگشتام حسش میکردم حواسم باشه مرز بین خیال و توهم و تفسیر و واقعیت و فکت رو برای خودم از چیزایی که تو روز میبینم شارپ تر کنم. وقتی تو فکر میرم بدونم، وقتی دارم به چیزی نگاه میکنم بدونم. شاید بشه گفت در لحظه زندگی کنم.

دیروز وقتی بیرون رفتم چیزی رو احساس نکردم، دستم رو نگاه کردم و دیدم که نیست. انگشتر نخیم نبود ولی اون طرز فکری که میخواستم بهش عادت کرده بودم و بودنش و نبودنش فرق چندانی نداشت دیگه کار خودش رو کرده بود، مثل یه دوست خوب.

اما فکر کنم یه دقیقه نشد که دوباره یه ایده دیگه اومد به ذهنم! مثل اینکه ذهنم خوشش اومده :)

گفت ببین تو یکم کم تلاشی، خب؟ بیا و همین کار رو برای این انجام بده که تو هر کاری که داری انجام میده سماجت بیشتری داشته باشی؟ نظرت چیه؟!

و این شد که تا رسیدم خونه از گوله بافتنی مادرم یه تیکه نخ قرمز کندم و حالا که دارم اینو مینویسم به انگشتمه. نمیدونم چطوریه اما انگار میتونه بهم کمک کنه تا هر وقت ذهنم سرگردون بود حداقل یه چیز داشته باشه تا بهش چنگ بندازه. اگر ندونه چه باید کنه سریع نخ راهنما رو به دست بگیره. یه جورایی نقشش مثل حروف ت و ب توی کیبرده با اون برامدگی روشون. بهش فکر نمیکنیم اما وقتی که دیدیم انکشتِ فکرمون سرگردونه ناخودآگاه به دنبال اون برآمدگی ها میگردیم تا موقعیت خودمون رو بدونیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه