جایی برای مرور زندگی

۱۰۰ مطلب با موضوع «روزنوشته ها» ثبت شده است

باید یک دردی بکشیم تا کاری انجام بدیم

تقریبا دو هفته ای میشه که با خودم قرار گذاشتم تا کتاب های غیر مرتبط با پایان نامم رو کنار بگذارم و فقط به اون بچسبم تا کارم زودتر پیش بره. خیلی ساده بگم که اینطوری پیش نرفت. خیلی خیلی کمتر از چیزی که مشخص کردم شد. یک جورهایی بدتر هم شد. روزهای اول شاید فقط خوب بود. باید کمی بیشتر برای این برنامه ریزی آشفته فکری کنم.

صبح داشتم یک پادکست از رادیو فول استکس گوش میدادم ک با اسماعیل آتشپز گرگری مصاحبه کرده بودند. آقای آتشپز گرگری موسس سایت فرادرس هستند، ایشون در میانه این پادکست حرف جالبی در مورد انجام دادن کارها برای پیشرفت و هزینه کردن گفتن. فرمودن ما باید حتما از یک جایی دردمون بیاد تا بریم و براش کاری انجام بدیم. کار خیر دیگه مثل حالت اول نتیجه بخش نیست. مثال شون هم این بود که شرکت گوگل وقتی در زمینه ی برنامه نویسی احساس کمبود میکنه و دردش رو میچشه میره و به دانش آموزان دوره ابتدایی از مقاطع ابتدایی بهشون برنامه نویسی یاد میده تا در آینده مشکلی ازش رو حل کنن. در مقابل افرادی که بدون وجود درد و کمبودی صرفا یخاطر اینکه پول دارند میخوان کار خیر کنند، نتیجه ای که خواهد داشت چندان مثل حالت اول برای جامعه نخواد بود.

خیلی حرفهاشون جالب بود و پیشنهاد میکنم که نرم افزار کست باکس رو دانلود و پادکست فول استکس رو توش جستجو کنین.

منم تا وقتی که دردم نیاد، تا وقتی که براش احساس نیاز شدید نکنم جوری که با فکر کردن بهش اون درد برام زنده نشه، کتاب خوندن ها و قایل گوش دادن ها اون جوری که باید نتیجه برام به همراه نداره. باید فکری کنم!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

روزه سکوت

امروز با 5-6 تا از دوستان جایی جمع بودیم، تا غروب پیش هم بودیم. از ظهر به بعد بود که نمیدونم به چه دلیل تصمیم گرفتم حرف نزنم. دلیل نمیبافم. فقط تصمیم گرفتم حرف نزنم. از حریم امنم خارج شدم. فکر کن بین 5 نفر باشی و برای مدت نیم ساعت حرفی نزنی، خود بخود حسی در فضا میپیچد که چرا ساکت است و نکنه چیزی شده حال این سکوت رو به یکی دوس ساعت برسونید.

اما خب دلیلی نداشت و فقط همین تصمیم رو گرفتم که البته چندین بار مجبور به حرف زدن هم شدم. کلا جز به ضرورت زیاد حرف نمیزنم. اما اینجا گفتم که کلا سکوت کنم.

اولین مورد که اتفاق افتاد در درون خودم بود. اینکه یک چیز مرا برای حرف زدن تحت فشار قرار میده. وقتی جلوی خودم رو میگرفتم به مرور رفتار خودم برای خودم قابل تحمل نبود و وقتی مثلا چیزی رو در دیگران میدیدم به صورت انفجار مانندی به دوستم میگفتم. تغییر رفتارم برای خودم هم محسوس بود. اما سعی کردم به سکوت میان جمع ادامه بدم.

دومین مورد این بود که دوستان نزدیکتر این حالترو خیلی سریع متوجه میشن و مدام سعی میکنن تا علت رو پیدا کنند یا شرایط و جو رو به حالت عادی برگردونند. انگار که این صدا بپیچد که یک چیزی اشتباه است.

سومین مورد دوستانی بودند که با این تغییر در رفتار فاصله شون بیشتر میشد. این گروه سعی میکردند که فرد عجیب رو (!) کمتر مخاطب قرار بدند و مخاطبشون بیشتر بقیه باشند.

سومین اتفاق این بود که وقتی کمتر حرف میزنی به مرور و آرام آرام کمرنگ و کمرنگ تر میشوی تا اینکه وقتی حرف هم میزنی دیده نمیشوی!

امروز و این تحربه برای من یک بازی جالب بود. شاید هم یک case Study!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

سالها می‌گذرند

به تاریخ ها که نگاه کردم دیدم این نوشته ها سنشون ازم بیشتره. یکی دو سال و یکی هم 12 سال. نویسنده این یادداشت های حاشیه‌ی کتاب چه کسی هست خبر ندارم. توی کتابهای قدیمی یک کتابخونه دیدمشون و ازشون عکس گرفتم.

اون خانم دومی که نوشته من اعصابم خورد شده، کمی تا قسمتی شبیه حال الان خودم هست. حسم میگه شاید سن اون زمانش کمتر از دوسه سال با من اختلاف داشته. اما الان در واقعیت اگر زنده باشند که امیدوارم در سلامتی باشند، همسن مادرم هستند. این کتاب ها برای مدت زیادی جایی بوده و دست نخورده اند و معلوم است که اهدایی هستند.

با دوستم که در مورد اینها صحبت کردم به این فکر میکردیم که الان این افراد دیگه به اون زمانها فکر نمی‌کنند ولی چقدر براشون سخت بوده و چقدر ساده حتی سخت ترین چالش های زندگی میگذرند انگار نه انگار که روزی واقعا وجود داشتن و باهاشون کشتی میگرفتیم.

پی نوشت: لای این کتاب ها یه جزوه هم پیدا کردم که مال یه خانم بوده و توش چنان شعرای قشنگی گلچین کردن که کف کردم که این جزوه ی درسه یا کتاب گنچینه اشعار!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه

خوددوستی و دل بزرگ

گاهی به کسی کمکی میکنی و بهش فکر نمیکنی. گاهی به کسی کمکی میکنی و انتظاری داری.

من گاهی در مورد یک هستم و گاهی گرفتار مورد دو.

وقتی گرفتار مورد دو میشم احساس میکنم چیزی که بهش میگن عزت نفس اندازش تا ارتفاع کف پام تحلیل رفته.

گاهی کمک کردن انتخاب خودمونه. و گاهی انتخاب خودمون نیست.

وقتی که انتخاب خودم بوده و چیزی بر تصمیمم تاثیری نگذاشته -خودم بودم و خودم- بیشتر توی حالت اول قرار داشتم.

اما از اون طرف وقتی چیزی روی تصمیمم تاثیر داشته. به اون سمت و سو و جهت داده -مثل انتظار از کسی برای چیزی یا مجبور بودن برای کمک کردن به کسی- بیشتر گرفتار بازی با عزت نفسم شدم.

اگر یک چیز رو از کتاب ملانی فنل یاد گرفته باشم اون این درس بوده که قوانینی که برای ارزشمند بودن خودم وضع کردم سطحی داشته باشند که به سختی بشه شکسته بشن. مثلا اگر اینکه با همه مهربون باشیم برای ما یک قانون شده باشه. اگر زمانی این قانون رو زیر پا گذاشتیم و ازش عبور کنیم، چیزی که زیر پا گذاشته شده و ازش عبور کردیم در واقع همون عزت نفس ماست. 

وجهه گمراه کننده این درس میتونه این باشه که استاندارد هامون رو چنان در سطح پایینی وضع کنیم که برای همیشه در همون پایین بمونیم. شاید باید تجربه کنیم و مدام اصلاح کنیم. با این کار چیز ارزشمندی که بدست میاریم احتمالا خوددوستی هست. در نتیجه ی خود دوستی راه برای ما برای درخواست از خودمون برای بهتر کردن سطح انتظارات و قوانین باز خواهد شد. یک جور بازی مرحله ای که تا مرحله ای رو رد نکنی مرحله بعد برامون باز نمیشه.

کوچک قدم برداریم، اما بهش عمل کنیم، بعد از مدتی قدم هامون اندازش به جایی میرسه که از اول فکرش رو نمیکردیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد مقیسه

انتخاب با ما

آریانا گرانده به تازگی آلبودم جدید خودش رو منتشر کرده. از بین 12-13 آهنگ آلبوم یه آهنگش بیشتر برام دلچسب بود. آهنگ RING از آلبوم Tank you، Next.

به گوش دادن به آهنگ های خارجی عادت کردم. بعضی‌هاشون رو ممکنه معنیشون رو نفهمم اما بازم با پررویی گوش میدم. یه حسنی داره که وقتی یه آهنگ خارجی گوش میدم و تقریبا نمیفهممش حس میکنم حد اقل از خیلی از آهنگ های فارسی خودمون بهتره :))

آخه خدایی هم شما به آهنگ‌ها و سریالها و فیلمای ایرانی نگاه کنین. مسخره نیستن؟؟ انگار یه بچه ی قد دبستانی که بازی گری هم بلد نیست از روی لجبازی اومده تو تلویزیون نقش بازی کنه. نقش ها کاملا ساختگی و بی مزه. یجورایی عادتمون دادن به این موجودات بازیگر. مثل همونهایی که تو اخبار باهاشون مصاحبه میکنن. آیا جز خنده شایستگی دیگری دارند؟ همین الان که دارم اینا رو مینویسم تلویزیون روشنه و یکی داره با صدای گوش خراشی داد میزنه. دهن گشاد و فکر منقبض شده. کنتوری هم که نمیندازه... غر زدن بسه. پیشنهاد میکنم این آهنگ قشنگ رو بشنوید و خدا رو شکر کنیم که حداقل میتونیم انتخاب کنیم که به چی و کی گوش بدیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد مقیسه